سلام بچه ها سلام دوستان سلام رفقا سلام همکلاسی ها سلام زندگی سلام دانشگاه ...سلف.. گربه ها... موش ها.... اتوبوس ها ...وبلاگ ...امتحان.... چی چی بگم دیگه ....عامو خسته شدما ...هر که از قلم افتاد بیاد در اتاق نقدی حساب میکنیم....

امیدوارم حال همتون خوب باشه و فصل امتحانا بهتون بسازه اومدم اعتراف کنم

.

.

.

.

یه اعتراف سخت

.

.

.

.

اخه چی بگم والله اومدم پست جدید بذارم هرچی گشتیم هیچ مطلبی پیدا نکردیم.یکی هم که پیدا شد شیوا تو هوا قاپیدش....

خلاصه خودتون به بزرگواری خودتون ببخشید دیگ ...

راستی عجب کلاس بی حالی شده پایه شید بریم بیرون ......

.

.

.

.

بابا نزنید غلط کردم ببخشید نمیریم بیرون خوبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برا همتون ارزوی موفقیت میکنم انشالله امتحانات به خیر و خوشی به سر بشه .....(فکر نکنم)

 

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...

در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
چرخه دانشجویی

چرخه دانشجویی

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
بگذار بجای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم٫بی مهابا به مصاف آن بروم .

بگذار بجای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم ٬توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.

بگذار بجای اینکه در جبهه ی نبرد زندگی دنبال متحد بگردم ٬به توانمندی های خود متکی باشم.

بگذار بجای اینکه نگران خود باشم ٬دل به صبری ببندم که آرادیم را نوید میدهد.

عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو نه فقط در موفقیت هایم بلکه آن را همچنین در شکست هایم احساس کنم .

(رابین دارنات تاگور) 

              

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

برای خنديدن،

هنوز

 راه‌های زيادي پيدا مي‌شود

مي‌تواني جلوي آينه بايستي و

براي خودت شكلك دربياوری!

- این کار فقط یک بار خنده دار است! -

مي‌توانی بنشينی و

حماقت‌های زندگی ات را

يكی يكی  پيش رو بگذاری و  بشماری

- اين،

 خنده‌های بی‌شماری را  در پی خواهد داشت

             اگرچه  كمي تلخ -

 يا اگر هيچ‌يك ميسر نشد،

بی‌دليل  بلند شو

  بلند

قاه قاه  بخند!

- قهقهه‌های دیوانه وار هم

گاهي گرهی را باز مي‌كنند!

بگذار بگويند ديوانه‌اي

وقتي‌كه ديوانگي

تنها مجالِ توست

براي خنديدن!-

 اگر باز هم نشد،

روي ميز

دست‌هايت را به هم  حلقه كن

پيشانيت را روي انگشت‌های درهم فرورفته‌ات  بگذار

و  زار زار  گريه كن

آن‌قدر گريه كن

تا گريه‌ها تمام شوند!

حتماً ديگر در تو جايي باز خواهد شد

براي يك لبخند...

« شهاب مقربین »

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
یکی از اشعار بچه های ورودی ادبیاته من که لذت بردم امیدوارم شما هم لذت ببرید....

آمدم شیراز تا شاعر شوم                       جاده های عشق را عابر شوم...           

*

امروز دلت شکسته و حیران است          چشم تو در این سراب سرگردان است

تو عابر جاده های عشقی؟!بدبخت          این ره که تو میروی به ترکستان است!

***

روزها خوردم و خوابیدم و رفت              وای من کور و کر و خر بودم

مقتدر بودن من پیشکشم                    کاش یک ذره قلندر بودم

دلم از صحبت شیراز گرفت                 باز دارم هوس اقلید و ...

خفه شو دختره ی بچه ننه !                خوب شد هیچکسی نشنید و...

بیش از این شعر نمیگویم من              به کسی چه که چرا کوتاه است؟!

بهتر این است که ساکت باشم           حرف هایم همگی بی راه است

نکته ای مانده ولی در ذهنم               بگذارید بگویم آن را

بگذارید که راحت بشوم                      بزنم حرف دل نادان را

روز و شب میرود و من خوابم               خواب و دیوانه ام و ناهشیار

گرچه گفتند بسی پیش از این :           "شب دراز است و قلندر بیدار!"

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر یادتون نره!!!!!!!!!!

نگارش در تاريخ شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

نویسندشو نمیدونم کیه. ولی دلمو تکون داد

نگارش در تاريخ شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
تا حالا یه همچین سوتی هایی دیدیدن ؟ سوتی های دانشجویی ... فکر میکنید املاش چند میشده این ؟ ادبیاتم لابد یه ترم افتاده ترم بعد به لطف استاد پاس کرده !!!

سوتی 1

 

امان از این خوابگاهی ها! این زیر ۲۰ سال با کلیه امکانات رفاهیش منو کشته !!! منظورش چیه ؟ ...

سوتی 5

 

این نه املاش زیر ۱۰ بوده نه ادبیات رو با ۱۰ پاس کرده ... پولدارن دیگه !!! میخوان یکی براشون عملیات شهادت طلبانه انجام بده !

سوتی 2

 

اگه فکر کردین چنین سوتی هایی فقط مال دانشجوهاست سخت در اشتباهین !!! اینم مال مسئولین با سواد آموزشکده فنی ... والا ما که هرچی دنبال سایت Lubbuyk.com گشتیم نبود که نبود !!!

سوتی 3

 

اینم مال تحصیل کرده این مملکت! مسئول رایانه بیمارستان نیکوکاری ! گفته بودیم Database برنامه رو رایت کن رو CD بفرست برامون. خواسته سوادش رو به رخ ما بکشه و بنویسه : Nikoo Data SQL این در اومده ... ! ببینید اصلا شباهتی با اون چیزی که من نوشتم داره ؟ این SCUL کشته منو خدا ...

سوتی 6

 

این یکی هم هیچ ربطی به دانشجوها و اساتید و بیمارستان ها نداره ... خدا رحمتش کنه. فقط ما نفهمیدیم بالاخره طرف زن بوده یا مرد !!!

سوتی 4

 

از اینا بازم دارم، حوصله شو داشته باشم میذارم براتون کلی حال کنید. فعلا

منبع

نگارش در تاريخ شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

چون در دوره‌ی سنی  ِحسّاسي هستم، پدرم جوانكِ مضحكي را مامور كرده زير نظرم بگيرد؛ و او با آن دماغ  عقابي و هيكل ِ قناسش، هميشه و هر جا دنبالم است.
يك دفتر خاطراتِ قلابي با عكس ِ شمع و پروانه روی جلدش، و يك خودكارِ سبز ِ بيك در دست دارد و تمام حركات و رفت و آمدهايم را يادداشت مي‌كند.
يك‌بار از او پرسيدم كه از پدرم چه‌قدر دستمزد مي‌گيرد.
گفت: روزي دو هزار تومان!
وجودش برايم غير قابل تحمل شده است. شب‌ها هم خوابش را مي‌بينم.

فكري به سرم زده است.
از او مي‌پرسم كه چه‌قدر بايد بدهم تا زير ِنظرم نگيرد.
مي گويد: روزي دو هزار تومان!

*
دانشگاه را ول كرده‌ام و در يك شركتِ ساختماني كار مي‌كنم، در كارگاهِ بتون‌سازي. از ساعتِ 6 صبح تا ساعتِ 6 عصر.
روزي دو هزار و پانصد تومان دستمزد مي‌گيرم.
دو هزار تومانش را به جوانكِ دماغ‌عقابي مي‌دهم و پانصد تومانِ بقيه را هم تخمه و آدامس و بستني مي‌گيرم.
عصرها كه به خانه برمي‌گردم، حسابي غذا مي‌خورم و فورن می‌گیرم مي‌خوابم. زير نظر هيچ‌كس هم نيستم.
جوانكِ دماغ‌عقابي را ديگر نمي‌بينم.
شماره حسابي دارد كه روزي چهار هزار تومان به آن واريز مي‌شود.
پدرم صبح زود دو هزار تومانش را به حسابِ او مي ريزد؛ و من، ظهر، وقت استراحتِ كارگاه.

هر دو خيالمان راحت است.

***

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
(1)

لامپ را كه خاموش كرد، در زدند:
اين وقت شب کی باید باشه؟
لامپ را روشن كرد. صداي زنگ قطع شد. دمپايي‌ها را پوشيد. به حياط رفت.
آسمان سرريز از ستاره بود. در را باز كرد و بيرون رفت. كسي پشت ِ در نبود. چند لحظه‌اي در كوچه ايستاد و بعد برگشت و در را بست:
حتمن ولگردي مزاحم شده.
به اتاق برگشت: دلم چرا اين‌طور شور مي‌زند؟

(2)

لامپ را كه خاموش كرد دوباره در زدند: عجب!
لامپ را روشن كرد. صداي زنگ قطع شد. دمپايي‌ها را پوشيد. بيرون رفت.
آسمان را انگار شسته بودند. برق می‌زد.
پشتِ در كسي نبود.
در را بست و پشتِ آن چند لحظه‌اي گوش ايستاد. در كوچه، تنها سكوت بود و ماه، با ستاره‌هایش.
سري تكان داد و به اتاق برگشت:
كي بوده؟
و بعد انديشيد: چه شب قشنگي!

(3)

با خاموش‌كردن لامپ، دوباره در زدند. لامپ را روشن كرد و به شتاب بيرون دويد.
صداي زنگ قطع شده بود و حس كرد از آسمان نگاهش مي‌كنند.
در را به تندي باز كرد. در كوچه كسي نبود. پابرهنه تا سر كوچه رفت و برگشت. در را بست و باز، چند دقيقه‌اي پشتِ آن گوش ايستاد.
آخر کی بايد باشد؟
به اتاق برگشت. تپش‌هاي قلبش  را مي‌شنيد.
نكند... نكند او باشد؟
نشست و انديشيد: چه شبِ قشنگي...

( ... )

لامپ را خاموش كرد و دوباره... در زدند. در زدند. در زدند...
لامپ را روشن نكرد. بيرون نرفت. در را باز نكرد. در حياط ستاره مي‌باريد.
گفت: خودش است! مي‌دانم خودش است!
حس كرد در تاريكي لبخند مي‌زند. مي‌لرزيد.
انديشيد: تا صبح مي‌نشينم و به صداي زنگش گوش مي‌دهم.
نشست و سر بر زانو، تا صبح گریه‌کرد..

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

عشق

دختر همسايه‌مان روسری ِ آبي به سر مي‌بندد.
چند روز پيش كه از خانه بيرون مي‌رفتم، پشتِ شيشه‌ی مات ِ پنجره‌ی رو به كوچه‌شان، سايه‌ی آبي بزرگي ديدم كه تكان مي‌خورد.
دختر همسايه بود كه سرش را به شيشه چسبانده بود و نگاهم مي‌كرد.
به خانه كه برگشتم، امتحان كردم و ديدم از پشت شيشه‌ی مات، نمي‌شود چيزي ديد.
پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاق من، شيشه‌ی مات ندارد.
ديروز دخترك را دم ِ در ديدم. زيبا بود. ايستادم و خيره‌اش شدم. بي‌كه نگاهم كند برگشت و در را محكم پشت سرش بست.
بعد از چند لحظه، باز هم، پشتِ شيشه‌ی مات، سايه‌ی آبي را ديدم.

امروز صبح، باز دخترك را ديدم، دم درشان. برايش دست تكان دادم. با غيظ نگاهم كرد، برگشت و در را محكم، پشتِ سرش بست. باز، بعد از چند لحظه، سايه‌ی آبي را ديدم كه پشت شيشه‌ی مات پيدا شد و طرح نامشخص ِ لب‌هايش را، كه به شيشه چسبانده بود و برايم بوسه مي‌فرستاد.

عاشقش شده ام.

*
براي پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاقم، شيشه‌ی مات خريده‌ام.
چند ساعتي است كه هر دو - من و او -  از پشتِ شيشه‌هاي ماتمان، به سفيديِ مات كوچه خيره شده‌‌ايم و هر دو با خود مي‌گوييم: همين حالا، حتمن، او هم پشتِ شيشه‌ی ماتش ايستاده و من را نگاه مي‌كند.

***

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
عکس:کلاس درس دانشگاه پسرانه 
نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
نقاشی مدرن چینی اثر چی بائیشی در یک حراجی در پکن به قیمت ۶۵ میلیون دلار (۴۰ میلیون پوند) به فروش رفت.

در این نقاشی یک عقاب بر شاخه درختی نشسته و اطرافش را طرحی از طبیعت مرسوم چینی فرا گرفته است.

قیمت بالای این اثر گواه قدرت بازار هنری در دومین اقتصاد بزرگ دنیا است. طبق یک نظرسنجی سال گذشته چین حتی در این بازار از آمریکا پیشی و ثروتمندترین بازار هنری دنیا لقب گرفت، طبق این نظرسنجی سال گذشته ۳۳ درصد کل خریدوفروش‌های هنری در چین صورت گرفته است.

این نقاشی به قیمت ۴۲۵٫۵ میلیون یوآن به فروش رفت و دومین تابلو گران فروخته شده در یک حراجی در چین شد. این درحالی است که اثری از هوانگ تیگ‌جیان متعلق به قرن یازدهم به نام «Pillar Ming» در سال ۲۰۰۹ به قیمت ۴۳۶٫۸ میلیون یوآن (معادل ۶۷٫۲ میلیون دلار) به فروش رفته بود.

اثر چی بائیشی در سال ۱۹۴۶ کشیده شده، زمانیکه نقاش ۸۶ ساله بود. این هنرمند تابلو را برای مردی نقاشی کرد که بعدا رهبر چین شد؛ چیانگ کائی-شک. بائیشی تابلو را به عنوان هدیه ۶۰ سالگی به کائی-شک هدیه کرد. این تابلو در اندازه ۲۶۶ سانتیمتر در ۱۰۰ سانتیمتر است. این اثر بزرگترین تابلو بائیشی و ترکیبی از نقاشی و خوشنویسی است.

بائیشی متولد سال ۱۸۶۴ بود و سال ۱۹۵۷ در ۹۳ سالگی درگذشت. او بطور خودآموز نقاشی آموخت، ویژگی اصلی تابلوهای این هنرمند مناظر طبیعی تابلوهایش بود.

پوئو تونگ از روزنامه گاردین چین گفت: «آثار نقاشی او نه تنها بسیاری را در چین جذب خود کرده بلکه احترام جهانی هم نصیب او کرده است.» البته گفته تونگ چندان درست نیست چراکه بسیاری خارج از چین با بائیشی آشنایی ندارند.

اما ناگفته نماند بائیشی از هنرمندان محبوب بازارهای هنری بین‌المللی است. در چند سال اخیر تابلوهای این هنرمند بیشتر از آثار هنرمندان تثبیت‌شده‌ای چون پابلو پیکاسو و اندی وارهول به فروش رفته‌اند.

این مسئله تاحدی مدیون اقتصاد رو به رونق چین است که منجر به ظهور افراد ثروتمند بسیاری شده، ثروتمندانی که با علاقه بسیار برای آثار هنری پول خرج می‌کنند.

نظر یادتون نره!!!

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

 

بچه ها آدم برفی را ساختند و به خانه رفتند.خیابان ماند و آدمک و پسر خانه به دوش.

به آدم برفی نزدیک شد .

-       چرا اینجایی؟

-        تو هم خونه نداری؟ 

    چرا حرف نمی زنی؟ 

    سردته؟ 

     بیا ؛ این کلاه مال تو ، من عادت دارم...

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

مرد تمام قرص ها را می خورد. آنقدری خورد که مطمئنا زنده نماند.

چند دقیقه تا مردنش مانده

یادش می آید 

خاطره ها  .....

شادی ها  ...

 

غم ها  ...

دلتنگی .....

  

حسرت ها  .....

زندگی ..........

دیگر دیر شده بود...

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

باد را دوست داشت چون لباس پاره اش که تکان می خورد کلاغها می پریدند.

بد نبود.

مامور بود.

خیلی وقتها هم که پیرمرد نبود

حتی می گذاشت روی شانه اش بنشینند.

این خیانت نبود.

دانه ها هم می دانستند مترسک دلسوز است...

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

چند چندتا پسر جوان دورش را گرفته بودند . معلوم نبود چه می گفتند وچرا میخندیدند.

اما معلوم بود پسر دستفروش را سرکار گذاشتند.

طاقت نیاورد و گفت: چیکارش دارید بیچاره رو؟

یکی از جوان ها گفت به تو چه ، یکی دیگه گفت ولش کن و رفتند.

به پسر دستفروش گفت نگذار دست به سرت کنند.

پسر گفت بزار دست به سرم کنند اما بخرند...

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

لیوان آب را برداشت و خورد، یه قلپ، دو قلپ، سه قلپ، چقدر تشنه بود، چقدر خسته بود و تازه یادش آمد برای چه اینقدر خسته است. بعد دندان‌های مصنوعی‌اش را درآورد، شب‌کلاهش را به سر گذاشت و چراغ را خاموش کرد. به چشمانش چشم‌بند زد و دراز کشید. یادش آمد، در را نبسته است. با چشم‌بند و چشمان بسته از تخت پایین آمد و کورمال کورمال در را پیدا کرد. اما در به چیزی گیرکرده بود و بسته نمی‌شد. به ناچار چشم بند را برداشت، و نگاه کرد به آن همه آرزو و خیالات که باقی مانده بودند و نمی‌گذاشتند، تا او آسوده بخوابد.

نظر یادتون نره!!!!!

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...

راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:
"این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه"

بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
" اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛
 وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!"

.

.

شش؛ پنج؛ چهار ...

دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:
"سارا! بیا داره سبز می شه!"

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:"
این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!"

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...

راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.


و همه به دنبال یک لقمه نان.
نظر یادتون نره!!
نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
این مکان سال ۱۸۹۰ به نام پارک ملی شناخته و معرفی شد. اینجا مشهورترین مکان زمین از لحاظ زمین شناسی، چشمه‌ها‌ی آب گرم و آبشارها محسوب می‌شود و آبشار «آتشی» منطقه ال زیباترین چشم انداز این منطقه است.

آبشار آتشین آمریکا‍


 

چشم انداز فوق العاده این آبشار به خاطر بازتاب نور خورشید که از زاویه خاصی به آن می‌تابد ایجاد می‌شود. این منظره نادر را تنها می‌توان در دوره ۲ هفته ای در اواخر فوریه مشاهده کرد.

برای گرفتن چنین صحنه فوق العاده ای عکاس اغلب باید متحمل سالها صبر و رنج شود. دلیل این انتظار نیز این است که پیدایش این صحنه بستگی به برخی عوامل طبیعی دارد که در همان زمان باید به وقوع بپیوندد، پس شانس هم باید با عکاس یار باشد!

اولین عامل مربوط به شکل گیری آبشار است. این آب از آب شدن برف و یخی که از بالای کوه می‌آید تامین می‌شود. این یخ‌ها‌ بین ماه‌ها‌ی دسامبر و ژانویه تا آخر فوریه آب می‌شوند تا موقعی در اواخر فوریه که هیچ برفی برای آب شدن باقی نمی‌ماند.

عامل دوم مربوط به زاویه خاصی است که خورشید باید با آن درجه بر آبها بتابد تا چنین منظره ای پدیدار شود. موقعیت خورشید باید دقیقا در یک نقطه خاص در آسمان باشد. این اتفاق نیز فقط در ماه فوریه و چند دقیقه کوتاه در هنگام تاریکی شب روی می‌دهد. پس اگر روزی که آسمان ابری است به آنجا بروید یا اگر عاملی مزاحم جلوی خورشید را بگیرد مجبور خواهید شد از چهره ناراحت خودتان روبروی آبشار عکس بیندازید! بد نیست این حقیقت را نیز بدانید که آب و هوای پارک ملی اغلب اوقات غیر قابل پیش بینی است. اینها را گفتیم تا شرایط سختی که عکاس برای گرفتن این عکسها متحمل شده را درک کنید!!



آبشار آتشین آمریکا‍

آبشار آتشین آمریکا‍

آبشار آتشین آمریکا‍

آبشار آتشین آمریکا‍

آبشار آتشین آمریکا‍

آبشار آتشین آمریکا‍
                                                                    نظر یادتون نره!!!!
نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

شرایط ازدواج دختران برای پسران
دراستانهای مختلف

1-در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:
*داشتن باشگاه بدنسازی
*داشتن حداقل یك مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران
*داشتن عكس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی
*بازگرداندن كمك های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!
*نكته:در صورتی كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز)

----------------------------------------------------------

2-شهر تبریز از استان آذربایجان شرقی.شرایط عبارتند از:
*تلفظ حرف ق
*ادای كلمات قلقلك و قوز بالای قوز بدون كوچكترین اشتباه!
*دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف
*بلد بودن جك های متعدد درباره بچه های تهران
*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كامیون حامل جك های صادراتی تبریز به استان های همجوار.

----------------------------------------------------------

3-شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:
*توانایی قورت دادن سه كیلو تریاك
*توانایی عبور 20 كیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی
*داشتن مزرعه خشخاش
*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاكستانی
*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!

----------------------------------------------------------

4-شهر رشت از استان گیلان.شرایط عبارتند از:
*داشتن رو حیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*.......

----------------------------------------------------------

۵-شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:
*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*دست و دلباز بودن
*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یكبار برگزاری مهمانی فامیلی
*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!
*راستگویی و صداقت!!!

----------------------------------------------------------

۶-شهر های سنندج و كرمانشاه از استان های كردستان و كرمانشاه.شرایط عبارتند از:
*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت
*نداشتن سیبیل
*تعهد به خاك ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!
*نداشتن سابقه دعوا و قلدری
*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!

----------------------------------------------------------

۷-شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:
*كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عینك آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!
*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید
*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راكی-رامبو-جكی چان-بروسلی و بیل كلینتون
*نداشتن هیچ گونه ادعای مالكیت نسبت به برج ایفل "برج پیزا-مجسمه آزادی و برج میلاد!
*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)

----------------------------------------------------------

۸-شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:
*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.
*آشنایی با اشیائی چون چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا

*نداشتن روحیه آب زیر كاه و رندی

*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید 

  نظر يادتون نره

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

دخترها

قبل از ازدواج
بعد از ازدواج
نتيجه گيري اخلاقي
ايستادن در صف سينما و استخر
ايستادن در صف شير وگوشت
آموزش ايستادگي
تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي
تعطيلات شست وشوي خانه ولباس
پر شدن اوقات فراغت
نوشتن كتاب شعر و رمان
نوشتن داستان پرنده در قفس
شهرت باد آورده
صحبت تلفني بي محاسبه زمان
اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه
حفظ عضلات صورت
رفتن به سفرهاي هفتگي
درحسرت رفتن به پارك سر كوچه
امنيت كامل

پسرها

قبل از ازدواج
بعد از ازدواج
نتيجه گيري اخلاقي
خوابيدن تا لنگ ظهر
بيدار شدن زودتر از خورشيد
سحر خيز شدن
رفتن به سفر بي اجازه
رفتن به حياط با اجازه
معتبر شدن
خوردن بهترين غذاها بي منت
خوردن غذا هاي سوخته با منت
تقويت معده
استراحت مطلق بي جر بحث
كار كردن در شرايط سخت
ورزيده شدن
ديدوبازديد از اماكن تفريحي
سر زدن به فاميل خانوم
صله رحم
... آموزش گيتار و سنتور و
آموزش بچه داري و شستن ظرف
همدردي با مرد ها
گرفتن پول تو جيبي از پاپا
دادن كل حقوق به خانوم
مستقل شدن

اگر دخترا نبودن...
1-دیگه کی بود که پسرا مسخرشون کنه؟
2-دیگه کی بود که با دیدن پسرا دست وپایش شل بشود؟
3-دیگه کی بود که پسرا خرش کنند؟
4-دیگه کی بود که پسرا سرشون داد بزنند؟
5-دیگه کی بود که ساعت 7صبح مثل کشیکی ها دم در مدرسه پسر رو ندیده بره کلاس؟
۶-دیگه کی بود که مث ( گلاب به روتون ) خر.... تو کلاس زبان از تیکه های پسرا کیف کنه؟
۷- و در اخر اینکه : دیگه کی بود که تا آخر این مطلب رو با دقت بخونه؟
نظر يادتون نره


نگارش در تاريخ دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

        مناجات خوابگاهي
منت خوابگاه را ـ قل و شر ـ كه نبودنش موجب نياز است و وجودش مساله‌ساز. هر نفري كه بدانجا رود در قيد حيات است و چون به در آيد نزديك ممات. چون در هر اتاق ده نفر موجود است و بر هر پنجره‌اي تخته‌اي واجب.
بنده همان به كه ز قحطي جا روي به رهن يك اتاق آورد
ليك بفهمد اگر اين را رئيس بر سر او چوب و چماق آورد
فرياد پيچ بي‌ملاحظه‌اش همه را رسيده و بانگ تلفن لحظه به لحظه‌اش همه جا كشيده. شب‌ها بعد از ساعت هفت احدي را رخصت ورود ندهند و دانشجوي تأخيري را در اولين فرصت به حراست هدايت كنند.
اي عزيز كه با كمي تأخير قصد رفتن به خوابگه داري
از نگهبان چگونه بگريزي تو كه تنها همين گنه داري
گربه‌هاي بسيار را گفته كه بساط تعقيب دانشجو بگسترانند و جيرجيرك‌هاي بي‌شمار را فرموده كه شب تا صبح آواز بخوانند. بساط ورزش صبحگاهي به جاي كپسول‌هاي گاز فراهم آورده و براي مطالعه چهارصد دانشجو اتاقي چون لانه گنجشك مهيا ساخته. دانشجوي فعال را در اثر شلوغي به ديوانه‌اي بدحال تبديل كرده و اتاق تلويزيون به جهت حضور پوست تخمه تعطيل.
ابر و با د و مه و خورشيد و فلك در كارند همه ليسانسه‌ها پس ز چه رو بيكارند؟
در خبر است كه از سرور خادمان و مهتر مستخدمان و گروهي سوخته دل از جمع خودمان كه هر گروه يك نفر از دانشجويان بخت برگشته پريشان حال به جانب يخچال روي آورد كه جرعه آبي بخورد، دريابد كه رندان آخرين بقاياي مرغ و ماهي سردخانه را ربوده و به جاي آن روي برفك‌ها واژه ويژه "زرشك" را حك نموده‌اند. يك روز تأمل ترم‌هاي گذشته مي‌كردم و حسرت درس‌هاي ناخوانده مي‌خوردم و صحن سيماي خويش به آب مژگان مي‌شستم و بهر غيبت از كلاس بهانه مي‌جستم و اندوه ديرينه در عمق جان مي‌نهفتم و اين بيت‌ها مناسب حال خود مي‌گفتم:
هر دم از عمر مي‌رود نفسي از رفيقان ما نمانده كسي
اي كه شش ترم رفت و در خوابي مگر اين ترم هفت دريابي
ياد آن ثبت نام غوغايي خلق حيران براي امضايي
يك نفر در اتاق رايانه از شلوغي شدست ديوانه
ديگري بهر وام تحصيلي پر نموده سه فرم تحصيلي
وان دگر از براي شهريه جيب خود را نموده تخليه
بگذر از خريد كفش و لباس تا كه شايد كند دو واحد پاس
يك نفر در فغان ز نرخ كتاب ديگري از نخواندنش بي‌تاب
يك نفر در شلوغي سرويس از عرق گشته تا گريبان خيس
وان دگر شام سلف تا خورده شده زار و نزار و پژمرده
در شب امتحان كه كتلت و ماست تا سحرگه ميانشان دعواست
هر دو همچون دواي خواب آور برده هوش و حواس ما از سر
درس، سختست و مدرك امروز عالي را نموده خوش پاسوز
اي كه دل بسته‌اي به اين مدرك فكر فردا نكرده‌اي بي‌شك
رنج شغل و معاش در راه است عالمي زين قضيه آگاه است
بعد از تأمل اين معني، مصلحت آن ديدم كه براي بقاي ذات و ادامه حيات چاره‌اي بجويم و بهر مدرك خويش كوزه‌واره‌اي بيابم و جامه فارغ‌التحصيلان آشفته حال بپوشم تا به مدد آن در سايه مدرك خويش آبي زلال بنوشم.
نگارش در تاريخ دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.
آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.
مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم
نگارش در تاريخ یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |
نگارش در تاريخ یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ توسط الهام زراعت پیشه |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ