بسم الله الرحمن الرحیم 

نامه ی یک امید کوچک به تیم ملی فوتبال

به نام خدای مهربان

سلام. ببخشید که مجبورم کلمات را نزدیک هم بنویسم. می خواهم همه ی نامه ام همین یک طرف برگه جا بشود. آن طرفش امتحان ریاضی هفته ی قبلمان را نوشته ام. برگه ای که همه اش سفید باشد هم ندارم. اگر دو برگه هم بردارم، مرتضی پسر همسایه مان می گفت دیگر پولمان برای پست کردنش کم می آید. او می گفت دیده است در اداره ی پست نامه ها را روی ترازو می گذارند! من ندیده ام. ولی مطمئنم مرتضی از وقتی با سید محسن آشنا شده ایم دروغ نمی گوید. بعدا می گویم سید محسن کیست. من قبلا خیلی دوست داشتم فوتبالیست بشوم. بابا بزرگم که شش ماه پیش مُرد، به من می گفت دکتر بشو تا بتوانی مریض هایی مثل بابایت رو خوب کنی. مرتضا می گفت هرکه بخواهد دکتر بشود باید برود دانشگاه. من نمی دانم می توانم بروم دانشگاه یا نه. درسم خیلی خوب هستا! ولی وقتی دیدم خواهرم مجبور شد دیگر نرود دانشگاه فکر کردم من هم حتما همین طوری می شوم. خواهرم هم درسش خیلی خوب است. یعنی خیلی خوب بود. ( همین الآنم بچه های همسایه می آیند خانه ی ما و او همین طور که کارهایش را می کند به آن ها درس یاد می دهد. ) او دو سال قبل که کنکور داد با این که دانشگاه دولتی هم قبول می شد گفت می روم پیام نور که بتوانم قالی هم ببافم. آن موقع برادرم هنوز سرباز نبود و توی مکانیکی اکبر آقا شاگردی می کرد. بابا هم هنوز خیلی مریض نبود و گاری چار چرخش را می برد و نان خشک جمع می کرد. بعدا بابا مریض شد. یعنی مریضی اش بیشتر شد و حالا افتاده کنار خانه. داداش جوادم هم رفت سربازی. خواهرم دید کلی از پولی که در می آورد را باید بدهد شهریه دانشگاه. مجبور شد دیگر نرود... ولی من دیگر حتی اگر دانشگاه نروم هم دوست ندارم فوتبالیست بشوم. داداش جوادم سربازی اش نزدیک زاهدان است. می گویند آن جا بعضی آدم بدها هستند که پاسدارها و سربازها را شهید می کنند. مامانم که در جنگ با عراق داداش خودش شهید شده ( و عکسش کنار عکس امام و آقای خامنه ای روی طاقچه است ) خیلی نگران است. هی آه می کشد... خواهرم هم همن طور که قالی می بافد نگاه عکس کوچک داداش جواد که چسبانده به دار قالی می کند و اشک می ریزد. دیروز که به سید محسن که گفتم وضع خانه مان این طوری شده گفت این ها بدرقه ی تیم ملی فوتبال باشد. من معنی اش را نفهمیدم ولی مطمئنم سید محسن حرف الکی نمی زند. بعضی بچه ها توی مدرسه می گفتند بعضی از شماها سربازی نرفته اید. تازه کارت تقلبی دارید. من تا چند ماه پیش فکر می کردم تقلب فقط مال زنگ دیکته است. ( آن موقع ها وقتی خانم معلم حواسش نبود من و مرتضی به هم تقلب می دادیم ولی بعدا که سید محسن گفت این کار را نکنید ما با هم قول دادیم هیچ وقت تقلب نکنیم ) ولی یک روز مامان هی به بابا گفت با دفترچه ی عمو ( که با بابا داداش دوقلو هستند ) برود دکتر که پولش کمتر بشود. بابا قبول نکرد. بعدا که از بابا پرسیدم چرا قبول نکردی گفت این هم یک جور تقلب است. من فهمیدم تقلب فقط مال دیکته نیست. کم کم صفحه دارد تمام می شود. سید محسن را نگفتم. سید محسن دارد درس می خواند که آخوند بشود. یعنی آخوند هست. عمامه می گذارد ولی هنوز درس می خواند. هر هفته سه روز به ما سر می زند. عصر ها می آید و با بچه ها می رویم پیشش. اول کار دو سه نفر بودیم ولی حالا ده نفر می شویم. سید محسن حرف بچه ها را گوش می دهد. گاهی مثل خواهرم بغض می کند. گاهی قصه می گوید. مثلا آن روز می گفت امام علی شب ها برای فقیرها غذا می برده. من امام علی را خیلی دوست دارم. از وقتی سید محسن آمده بچه ها دیگر به هم حرف زشت نمی زنند. یعنی سعی می کنند حرف زشت نزنند. ( حرف هایی که می دانم وقتی شما فوتبال بازی می کنید طرفدارانتان خیلی زشت ترهایش را به داور و تیم روبرو می دهند. ) سعی می کنند دروغ نگویند و تقلب نکنند. سید محسن گفته توی هفته درس هایمان رو خوب بخوانیم تا جمعه ها بیاید با هم برویم کوه. هر هفته سیب زمینی می آورد و توی کوه می گذاریم زیر خاکستر و بعدش می خوریم. خیلی می چسبد. گمانم از همه ی غذاهایی که در خارج به شما می دهند خوشمزه تر است! قبلا ها با بچه نیم ساعت راه می رفتم که برسیم به مغازه ی آقا رضا. اگر کم بودیم و ساکت می نشستیم تلوزیون مغازه را می چرخاند تا ما از توی کوچه بازی شما را نگاه کنیم. ولی دیگر نمی رویم. درس می خوانیم به امید جمعه که سید محسن بیاید و برویم کوه و سیب زمینی بخوریم و قصه های سید محسن را گوش بدهیم. راستش من دوست ندارم شما در مسابقه ها قهرمان بشوید. وقتی جام جهانی بود و شما فقط یک امتیاز گرفتید به شما کلی پول دادند. ولی بابای من هنوز باید صبر بدهد یارانه بدهند تا بتواند برود دکتر. تازه آن موقع هم نمی تواند همه ی دارو هایش را بخرد. حالا هم هر قدر امتیاز و پول بگیرید چیزی اش به بابای من نمی رسد و خواهرم هم دیگر نمی رود دانشگاه. شاید داداش جوادم هم شهید بشود. من فکر می کنم در کشورهای دیگر هم امید هایی مثل من هستند پس دعا می کنم هیچ کشوری قهرمان نشود.

امید توکلی. یازده ساله

راستی سید محسن از اسم من خیلی خوشش می آید. به بچه ها می گوید هم امید داشته باشید و هم توکل! ما هم چون سید محسن می گوید می گوییم چشم!

نگارش در تاريخ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

در آستانه ی ورود به ماه محرم، پنج کتاب را که در قالب های گوناگون به موضوع عاشورا پرداخته اند به دوستان معرفی می کنم. چه خوب است شما هم کتاب های خواندنی در این موضوع را در نظرات معرفی کنید...

1- تاریخی: قیام حسین علیه السلام. مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی. ( البته عنوان کامل کتاب این است: پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام حسین علیه السلام ) این کتاب را دفتر نشر فرهنگ اسلامی منتشر کرده و حدود 200 صفحه دارد. گویی مرحوم شهیدی در این کتاب، می کوشد با رفتن در تار و پود جامعه ی صدر اسلام، ریشه های رفتار مردم در حادثه ی کربلا را بیابد. در قسمتی از مباحث ابتدای کتاب می خوانیم:

اگر یزید برای حفظ حکومت خود اصول مسلم اسلامی را نادیده گرفت، اگر عاملان یزید در شام و حجاز و عراق گوش به فرمان حاکم بودند و به مسلمانی و آیین این دین اهمیتی نمی دادند، اگر کوشش حاکم کوفه منحصر بدین بود که دمشق را راضی نگاه دارد تا دو روزی بیش تر در شغل خود باقی بماند و یا گرفتار بازخواست نشود، اگر سپاهیان سه ایالت شام، حجاز و عراق تا آن درجه به حکومت وفادار بودند که دین خود را در پای او قربانی می کردند ـ همان دینی که آنچه داشتند از آن داشتند. دینی که آنان را از کهتری به مهتری بالا برده بودـ چه شد که اجتماع مسلمانان آن روز در مقابل این حادثه تا آن حد خون سردی و بی اعتنایی نشان داد؟...

و در پی پاسخ به این سوال و سوالاتی از این دست، مرحوم شهیدی به سراغ وضع مردم، از پیش از ظهور اسلام تا سال 61 هجری می رود.

2- رمان: نامیرا. نوشته ی صادق کرمیار. انتشارات نیستان. این رمان، به نظر من، شاید کار چند کتاب تحلیلی را در قالب یک داستان به شما ارائه بدهد. تعمد داشتم که نامیرا را پس از کتاب آقای شهیدی آوردم. اگر ابتدا کتاب مرحوم شهیدی را بخوانید، شاید بتوانید بعد از آن با نامیرا در کوچه پس کوچه های کوفه قدم بزنید و تاریخ آقای شهیدی را از نزدیک لمس کنید. شاید هم ـ مثل من ـ بر خودتان بیم ناک شوید که چه شباهتی ست بین ما و کوفیان... راستی این را هم بنویسم؛ رهبر کتاب خوان و عزیزمان راجع به این کتاب جملاتی به این مضمون فرموده اند: این کتاب نگاه درستی به ماجرای عاشورا دارد. هرکه می خواهد فتنه ی 88 را بشناسد، این کتاب را بخواند. و من می گویم این کتاب، تا جایی که در خاطرم است، پیش از سال 88 نوشته شده. ولی زیاد شنیده ایم که تاریخ، تکرار می شود...

3- تحلیلی: آذرخش کربلا. علامه مصباح یزدی. انتشارات موسسه ی امام خمینی رحمت الله علیه. این کتاب برگرفته از سخنرانی های استاد مصباح است و در آن می توانید موضوعات گوناگونی مثل اهمیت بزرگ داشت قیام عاشورا، پیشینه ی تاریخی قیام عاشورا، انحراف جامعه در عصر امام حسین علیه السلام، اهداف قیام عاشورا و درس هایی از نهضت عاشورا را از نگاه تیز بین ایشان بخوانید. این کتاب، صرفا در گذشته سیر نمی کند و به تناسب، بحث های مربوط با امروز  نیز در لابه لای صفحات آن فراوان است.

4- سید مرتضایی(!): فتح خون. شهید سید مرتضا آوینی. انتشارات واحه. برایم سخت است معرفی این کتاب! بخوانیدش... ترکیبی از تاریخ و عرفان... و شاید چیزهای دیگر!

5- شعر: من می گویم، شما بگریید. به کوشش علی رضا قزوه. انتشارات سوره ی مهر. هرچه باشد محرم، سوای عقل، با احساس هم کار دارد. این کتاب، گل چینی از اشعار عاشورایی است؛ از قدیم تا حال. جالب است بدانید شعری از مولانا هم در این کتاب است که بسیار شنیده ایم آن را و شاعرش را نمی شناختیم... کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی...

در ضمن کتاب های خوب دیگر در این موضوع فراوان است که برخی را هم می شناسم و دوست دارم! مثلا حماسه حسینی شهید مطهری، یاران شیدای حسین بن علی از استاد آقاتهرانی و کتاب آه. شاید خودم هم ندانم چرا این بسته ی پنج تایی را معرفی کردم!

موفق باشید.

نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

بسم الله

سلام عرض می­کنم.

میلاد امام هادی که امروز است و عید غدیر که در آستانه­اش قرار داریم، مبارک...

نمی­دانم مطلبی که در ادامه آمده، نیاز به اضافه کردن چیزی از خودم دارد یا نه! بگذارید چیزی ننویسم... فقط تیترش را گذاشتم بازی در زمین حریف. شاید به­تر بود می­گذاشتم بازی در زمین دشمن...

متن زیر، برگزیده­ای ست از یک سخنرانی علامه جوادی آملی که به تازگی در قالب درس تفسیرشان داشته­اند. منبع هم سایت رسا نیوز است.

حضرت آیت‌الله جوادی آملی با اشاره به آیه «خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍۢ وَ‌ٰحِدَةٍۢ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَأَنزَلَ لَکُم مِّنَ ٱلْأَنْعَـٰمِ ثَمَـٰنِیَةَ أَزْوَ‌ٰجٍۢ ۚ یَخْلُقُکُمْ فِى بُطُونِ أُمَّهَـٰتِکُمْ خَلْقًۭا مِّنۢ بَعْدِ خَلْقٍۢ فِى ظُلُمَـٰتٍۢ ثَلَـٰثٍۢ ۚ ذَ‌ٰلِکُمُ ٱللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ ٱلْمُلْکُ ۖ لَآ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُصْرَفُونَ» اظهار کرد: هیچ تفاوت و تفاخری انسان بر انسان ندارد، مبدأ فاعلی و مبدأ غایی همه یکی است، ساختار داخلی همه هم یکی است و مبدأ قابلی همه هم یکی است، آدم از حقیقتی خلق شد که حوا هم از آن حقیقت خلق شده است، زن هم مانند مرد از همان حقیقت خلق شده است.

وی ادامه داد: تفاوتی در خلقت انسان‌ها و تفاوتی در خلقت زن و مرد نیست، هزاران آدم آمدند و رفتند، هیچ دلیلی بر تفاخر نیست مگر عمل صالح، به جای این که بفرماید از یک شخص واحد فرمود از یک نفس واحد آفرید، تفاوت بین زن و مرد نیست، اما در برخی از ویژگی‌ها زن نسبت به مرد گاه مساوی مرد است، گاه بیشتر از مرد می‌برد، گاه کمتر از مرد است، این ویژگی‌های زن و مرد یک اختلافی است برابر خلقت‌هایی که دارد، او باید مادر بشود و این مادری عاطفه لازم دارد، هرگز مرد این توان را ندارد که فرزند رئوف و مهربان تربیت کند.

مؤلف کتاب مفاتیح‌الحیاة با بیان این‌که الان باب شده بچه‌ها را ببرند مهد کودک و این خطر است، اظهار کرد: همین که پدر و مادر بزرگ شدند و سالمند شدند آن‌ها را به خانه سالمندان می‌برد چون مهر و عاطفه نچشید، هفت سال کودک باید در دانشگاه عاطفه باشد، تنها کسی که می‌تواند عاطفه را به جامعه ببرد،‌ تنها کسی که می‌تواند عاطفه را به جان انسان تزریق کند آغوش مادر است، این عواطف که کم شود و زندگی گذشت و قرض‌الحسنه‌ای کم شود و بانک‌های ربوی زیاد شود، نتیجه‌اش همین ده دوازده میلیون پرونده‌ای است که در دستگاه قضا هست.

حضرت آیت‌الله جوادی آملی با اشاره به نقش عاطفه در تربیت جامعه ابراز کرد: ما خیال می‌کنیم کمال زن در این است که برای ما برود مدال بیاورد، کمال زن در مادر شدن است، در فرزند تربیت کردن است، کمال زن در اصلاح جامعه است، چرا عواطف در جامعه کم است، زن از همین حقیقت خلق شده است، به ما گفتند بیراهه بروید ما هم گفتیم چشم، فضیلت زن در این نیست، که زن و دختر ما برود پایش را دراز کند و یک کسی را بزند و برای ما مدال بیاورد، فأین تذهبون، به کجا داریم می‌رویم.

مفسر برجسته قرآن کریم با اشاره به آیه «یَخْلُقُکُمْ فِى بُطُونِ أُمَّهَـٰتِکُمْ» اظهار کرد: برای ساختن برج یک ملات نرمی لازم است، اهل‌بیت(ع) فرمودند سخنان ما آن ملات جامعه است که جامعه روی هم بند شود، یک ملات نرمی لازم است که برج ساخته شود، رهبری اهل‌بیت(ع) آن ملات نرم است، الان این عاطفه و ملات گرفته شد ... جامعه را نه بانک ربوی اداره می‌کند که قرض‌الحسنه را برمی‌دارد و نه این خشونت‌ها و مدال‌گیری‌های زنانه، جامعه را زن و عاطفه زنانه اداره می‌کند.

وی ابراز کرد: هر جا سخن از دستورات قهری هم هست، دستورات مهری هم هست، کار عاطفه برای جلوگیری و دفع این خطرات است نه رفع، اما آن چه که جامعه را روشن و موفق می‌کند دفع خطر است که به وسیله مادر ممکن است، اگر شما خانه سالمندان را می‌بینید یک مرگ تدریجی دارند که فرزندان آنان برایشان سالی یک‌بار گل می‌آورند، این برای آن می‌اندازدشان در خانه سالمندان که در مهد کودک تربیت شد و این خلاء هفت ساله را هیچ کس پر نمی‌کند و این با آغوش مادر و شیر پرمی‌شود، حق حضانت و شیر از آن مادر است، برای این که فرزند باید این هفت سال را در آغوش مادر زندگی کند، خداوند عاطفه را به مادر داد و عقلانیت و مدیریت را به مرد داد.

 

پی­نوشت:

برادران خوبم! هم­کلاسی­های دوره­ی کارشناسی! شمایی که یک روز روی چمن­های کنار کتاب­خانه­ی امانی امیرالمومنین ـ شاید در حاشیه­ی دلستر خوردن! ـ قبول کردید که وبلاگ را رها نکنیم! خب رهایش نکنید دیگر...

 

نگارش در تاريخ جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم.

امیدوارم دوستان با نقد و نظراتشان، به پخته شدن بحث کمک کنند...

یک. نمی دانم سه دیدار نادر ابراهیمی را خوانده اید یا نه. زندگی نامه ی داستانی امام خمینی ست که با مرگ نویسنده، ناتمام باقی مانده؛ اما همین دو جلد موجودش را ـ که سوره ی مهر منتشر کرده ـ از دست ندهید. نویسنده در ابتدا این تذکر را می دهد که من داستان می نویسم، نه تاریخ. قصدم از این نوشتار، معرفی کتاب نیست... به موضوعی فکر می کردم که یادم به قسمتی از سه دیدار افتاد. نقل قولی بود از امام ـ با تذکر دوباره ی این نکته که سه دیدار، داستان است و نه تاریخ ـ که در مورد یکی از مبارزین با دیکتاتوری رضاخان چنین فرموده بودند او به ظلم حمله می کند، ولی نه از سنگر عدل...

دو. باز هم نمی دانم حلزون های خانه به دوش شهید آوینی را خوانده اید یا نه. مجموعه مقالاتی از سید مرتضای آوینی ست در مورد جریان روشن فکری و انقلاب اسلامی. در یکی از مقالات، به نام تجدد یا تحجر، نویسنده سخنانی از وزیر ارشاد وقت، یعنی محمد خاتمی را به نقد می کشد. ( در پرانتز می گویم: چه چیزهایی را سید مرتضا در خشت خام می دید که امروز بعضی تلاش می کنند آن را در آینه هم نبینند! بگذریم. ) سید شهید ما در قسمتی از این مقاله چنین می نگارد: تحجر و تجدد دو پرتگاه جهنمی هستند که در این سوی و آن سویِ صراط عدل دهان باز کرده اند: زاهدان متنسّک و عالمان متهتّک؛ آنان فلسفه و عرفان و شعر و موسیقی را  تکفیر می کنند و اینان فقه را از پاسخ گویی به مسائل روز عاجز می دانند، و صراط عدل از میان این دو پرتگاه و از بطن آن می گذرد. ( نشر واحه کتاب را منتشر کرده ) و من تکرار می کنم که قصدم از این نوشته، معرفی کتاب نبوده!

سه. آیت الله میرباقری چنین می فرمودند که یکی از نظریه پردازان امریکایی در کتابش نوشته است که باید مسلمانان جهان را مخیر کرد بین دو انتخاب: اسلام لیبرال یا اسلام طالبانی. ( نقل به مضمون می کنم. در مورد تعبیر طالبانی تردید دارم اما مراد، قرائتی متحجرانه از اسلام بود. ) گویی قرائتی دیگر از اسلام وجود ندارد. یا باید ترکیه ای بود یا داعشی!

چهار. با تاسف فراوان، آن چه امروز ما به نام اسلام دروغین به آن حمله می کنیم، تقریبا خلاصه شده در اسلام داعشی. گویی فراموش کرده ایم که امام راحل، چه قدر تاکید بر مبارزه با اسلام امریکایی داشتند. و تاسف بارتر، این که این آفت نیز گریبان ما را گرفته است که گاهی از سنگر لیبرالیسم، به سنگر تحجر حمله می کنیم؛ و نه از سنگر اسلام ناب. ( نگاه کنید به سخنی که از امام در شماره ی یک و از شهید آوینی در شماره ی دو نقل شد. )

پنج. آب داعش، از سرچشمه گل آلود است... این سرچشمه هرکجا هست، آب متعفن تولید کرده؛ می خواهد در ریاض باشد یا واشنگتن یا تلاویو یا لندن یا... وقتی قاضی، قاضی جور باشد، حتا حکمی که به نفع صاحب حق می دهد، جور است و رجوع به او، رجوع به طاغوت... حکایت کارهای داعش، حکایت نماز بی ولایت است که کاری از پیش نمی برد؛ حتا وقتی صورت کار، صورت حق باشد... این ها را بخوانید و نگارنده را متهم به دفاع از داعش نکنید! سخن بنده، در شیوه ی حمله به داعش است. اگر ما امروز شلاق زدن داعش را غیر انسانی خواندیم، فردا جواب مجامع حقوق بشری را ـ که حد شرعی را غیر انسانی خواندند ـ چه بدهیم؟ اگر حرمت دیدن فوتبال را ـ که حکم داعشی هاست ـ مسخره کردیم، حکم مراجع خودمان را که دیدن فوتبال مستقیم برای بانوان را حرام می دانند چگونه توجیه کنیم؟ اگر...

شش. اگر تعبیر اسلام متحجر مسخره است، اسلام لیبرال هم کم مسخره نیست! جز تجدد و تحجر، راه سومی وجود دارد که باید آرزوی ما پیدا کردن آن و قدم گذاشتن در آن باشد، و آن سنت است... ولو این که لقب مرتجع را حواله ی آدمی کنند... و چه باک از ارتجاع اگر مرجع رجوع آدمی، سنت پیامبر و طریقه ی اهل بیت باشد؟

....................
 
تشکر از حوصله تان
نگارش در تاريخ شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

مطلب زیر را حدود یک سال قبل نوشتم که با دخل و تصرف فراوان در نشریه ای چاپ شد. گمانم بعد از یک سال، هنوز زدن این حرف ها وجه دارد...

 

با نزدیک شدن مهر ماه، خرید لوازم التحریر، از اموری است که بسیاری خانواده ها به آن می پردازند. و باز حکایت عدم تناسب طرح های این لوازم، با فرهنگ اسلامی ـ ایرانی مان تکرار می شود. حکایتی غم ناک و البته خطرناک.

امسال اما، تفاوت کار با سال های قبل در ورود لوازم التحریر با طرح های مناسب به بازار و اطلاع رسانی صدا و سیما در این زمینه است که در سال های قبل، یا وجود نداشت و یا به این میزان نبود.

شاید اقتضای ادب و انصاف این باشد که دست مریزادی به صدا و سیما بگوییم ـ و این، جدا از تشکری است که فعالان تولید و عرضه  این محصولات شایسته ی آنند ـ اما در کنار تشکر از صدا و سیما، جای چند سوال از مسئولین این رسانه باقی است:  کودکان ما که بی شک از اهداف مهم تهاجم فرهنگی دشمن اند، باید خود را با کدام ساز رسانه ی ملی هماهنگ کنند؟! کودک ما چه گونه این تناقض را برای خود حل کند که باید « باب اسفنجی » و « سفید برفی » را در شبکه ی پویا و برنامه های کودک سیمای جمهوری اسلامی ببیند و لذت ببرد و با آن ها ارتباط برقرار کند، اما در اخبار همین رسانه، این گونه شخصیت ها را دشمن دین و فرهنگ خود بیابد؟ چرا « اسپایدر من » باید برای نوجوان ما یک قهرمان دوست داشتنی شده باشد که حالا بمانیم چگونه این نوجوان  را راضی کنیم که تصویر « جلال آل احمد » را ـ که شاید دانش آموزمان اسم یک کتاب او را هم نداند ـ برای دفتر تحریرش انتخاب کند؟! توقع چه تحلیلی از کودک را داریم که می خواهیم او بین دو کیفی که یکی نقش « سیندرلا » را دارد و دیگری طرح دختری محجبه را، دومی را بپسندد؟!

نکته ی غم ناک این جاست که صدا و سیمای خودمان با پخش فیلم ها و انیمیشن های جذاب در محبوب کردن این شخصیت های کذایی و امثال شان در میان کودکان و نوجوانان نقش داشته و دارد و حالا با سلاحی بسیار کند تر، در برابر آن ها قد علم کرده است. خنده دار، یا شاید گریه آور، این است که رسانه ی ما مسیر نفوذ این شخصیت ها در دل کودکان را هموار کرده و حالا می خواهد آن ها را با زبان خشک اخبار از شخصیت های محبوبشان برگرداند... به نظر می رسد کودک و نوجوان ما بیش تر تحت تاثیر شبکه ی پویاست تا گفت و گوی ویژه ی خبری و برنامه ی دو نیم ساعت شبکه ی خبر...

هرچند ورود و تبلیغ لوازم التحریر متناسب با فرهنگ مان باعث خوشنودی و امیدواری است، اما تا این پیام های متناقض وجود دارد نباید انتظار تغییری اساسی را داشت.

 

 پی نوشت:

شیرازی ها می توانند برای تهیه ی این گونه لوازم التحریر به یکی از دو آدرس زیر مراجعه کنند:

1. سی متری سینما سعدی. کتاب فروشی پاتوق کتاب. تلفن: 2344615

2. خیابان قصردشت. نبش سه راه برق. تلفن: 2320891

نگارش در تاريخ پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

اگه یه­ نفر از ما بپرسه که « آیا شما حاضرید به رژیم صهیونیستی در جنگ با حزب الله و حماس ـ و شاید در آینده با ایران ـ کمک کنید؟ » چه جواب می دهیم؟ جواب سختی نیست...

اگه جای پرسش، به ما اتهام زد که « شما متهم به شراکت با صهیونیست­ ها، برای آدم­ کشی در غزه و جنوب لبنان هستید! » چه می­ کنیم؟ یه مقدار سخت شد! احتمالا می­ گوییم این وصله­ ها به ما نمی ­چسبد...

اگه با سند، به ما اعلام کنه که « شما به کودک ­کشان ارتش اسرائیل کمک مالی می­ کنید! » آن وقت چه می­ کنیم؟

آیا شریک جرم اسرائیل نشدن، برای ما این قدر اهمیت داره که حاضر باشیم بیست دقیقه وقت­مان را خرج کنیم برای مطالعه­ ی اسناد او؟

آیا آلوده نشدن دست­مان به خون نوزادان غزه، این قدر ارزشمنده که از خرید بعضی مارک ­های مشهور خود­داری کنیم؟ مارک­ هایی که هم در سوپر مارکت سر کوچه­ مان یافت می ­شه، هم در فروش­گاه ­های ورزشی، هم گوشی­ های موبایل، هم...

و آیا حاضریم از یک نرم­ افزار گوشی همراه ­مان دل ببریم تا نفرین مادران غزه دامن­گیرمون نشه؟

...

در مورد مارک­ ها شاید شنیده باشید. و اگر نه، می­ تونید جست­ و­ جویی در اینترنت کنید. احتمالا به نتیجه می­ رسید.

این نوشته بیش­تر نظر دارد به نرم­ افزار واتس آپ. امیدوارم اگر بدانیم عضویت ما در واتس آپ، مبلغی بیش از صد و بیست هزار تومان به حساب صهیونیست­ ها واریز می کنه، در استفاده از اون تجدید نظری کنیم. در حالی که جای­گزین ­هایی هم برای این ابزار وجود داره.

اگه احساس می­ کنید این مساله اهمیتی داره، سری به آدرس زیر بزنید؛ و الّا فلا!

Whatsap.blog.ir

 

پی­ نوشت: باید به حال خودمان متاسف باشیم که برای کمی، فقط کمی، به خود آمدن­ مان، باید خون ببینیم! دشمنی و ستیز ما با این غده ­ی سرطانی، ادامه ­دار است؛ چه وقتی سرانش با کراوات پشت میز مذاکرات سازش هستند، و چه وقتی سربازانش با مسلسل در میدان جنگ...

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ماندید چو سنگ بر زمین! برخیزید

دلسنگ چگونه این چنین؟ برخیزید

در ریزش مرگ غزه در خاک نشست

کافی ­ست «نشست»؛ مسلمسن برخیزید...

 

پی نوشت: سلام. فکرش را نمی کردم اولین مطلبی را که در این وبلاگ خواهم نوشت، مطلبی چنین تلخ باشد. اصلا این نوشته را خارج از سازمان بپندارید! حتا چند روز قبل هم که با یکی از رفقا صحبت می کردیم در مورد موضوعاتی که می خواهیم این جا از آن ها بنویسیم، این موضوع مطرح نشد.

ولی به نظرم بی راه نیست اگر ما، که این جا به عنوان دانش جویان ـ یا بگو فارغ التحصیلان ـ رشته ی فقه قلم می زنیم، از مطلبی بگوییم که به قول رهبر انقلاب ـ سایه شان مستدام ـ مساله ی اول جهان اسلام است... مگر این که یک نفر بپرسد « فقه را چه کار با مسائل جهان اسلام؟! »

نگارش در تاريخ جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ توسط فاطمه محمدی |

 

هرکلاس... یک پیام ... یک استاد

 

 (منطق)

لالا...لالایی ...گنجشک لالا... سنجاب لالا ....امد دوباره مهتاب لالا..لالالایی..........

توصیه میکنیم اگرشب راخواب خوبی نداشته اید دراین کلاس تخت بخوابید

 (فقه)

لطفا قبل ازبه کلاس آمدن همه کارهای خودراانجام داده ویک بطری اب باخودداشته باشید درغیر این صورت درمیان کلاس بیرون رفتن مساوی باغیبت وسپس......................................

حذف شدن رو شاخ شماست!

 

(تفسیر)

بدون شرح............................................

 خانم دخترا وآقایون ! راستی اگه استاد تو حرفاتون حرف زد به بزرگی خودتون ببخشید

صرف ونحو

بااین کلاس افسردگی شما درمان می شود

توصیه مابه شمااگر ازافسردگی وغم وغصه رنج می  برید به این کلاس رجوع کنید

خنده دوای هردردیست پس تا می توانید لبخند بزنید

(اصول)

همیشه دراین کلاس غافلگیر می شوید این استاد ازین

 استادهاستا!!!

توصیه مابه شمااگراهل سورپرایز شدن می باشید حتما سراین کلاس حاضرشوید

 

 (کلام)

اخیرا با ظهورفیلسوفانی نخبه ومباحثه گرانی مقتدر دراین کلاس

لالایی های ترم 2سر کلاس کلام و بی حالی و کسالت و بی جنبشی به کلاسی مفرح ، جذاب وجنجالی مبدل گردید.

راه این فیلسوفان پر رهرو باد !!!

  (زبان تخصصی)

Hello    haw are  you  ?

دلتون بسوزه ما هنوز متون حقوقی رو نخوندیم  اماجزوه انگلیسی شو میخونیم هاها.....دلتون بسوزه

   (مقدمه حقوق)

توجه توجه

بعد گذشت دو ترم بالاخره واحدحقوقی به این کلاس تعلق گرفت

عالیه .!!!  معرکه ست نه؟

.

.

.

یک توصیه فوق العاده مهم

از تعداد رست های خود بکاهید

 

  لطفاپس ازتامل در این مطلب وتحقیق در ان نظرات خودرا اعلام  نمایید

نگارش در تاريخ دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ توسط فاطمه محمدی |
 

چند دقیقه باخددددددددددددددددددددا

 

 

پلک خاطرم پریشان می زند.قلب شعرم تپیدن می گیردآنگاه که یادم،یادتورابهانه می کند

پروردگارا،محبوب من ذهنم راسرشارازیادت کن.درس به من بده پیش ازآنکه امتحان بگیری .

شادیم رامایه حزن دیگران قرارمده وحزنم رااگرمایه خوشدلی وتبسم برلبان محزونی می شوداگرمایلی قراربده

دوستت دارم قشنگم ،زیبایم،نازنیم :دیگرازهرچه مناجات کلیشه ای درمدحت است خسته شده ام !البته اگرتوبخواهی برایت همه      کار میکنم

فقط بخاطرتودریچه قلب چشمم رابه  روی همه جزتومی بندم.

هرکس ادعامی کندتوراندیده اگرادعاکندکه بیناست دروغ می گوید حتی اگرهم بنام اعظمت سوگند بخورد                  نابیناست زیراکه تودرهمه چیزهویدایی توپنهان نیستی توپیداترین پیدایی آشکاریت نهان نیست

ای آغازترین اغاز     وای پایان همه  چیز

ازصمیم وجود،ازانتهای جان تااعماق زندگی عاشقت هستم چنان مشتاقت هستم که قلبم درون سینه عزم پرواز به اسمان عشقت رادارد

دل بدون تودل نیست بدون تو تمام وجودم غمکده ای بیش نیست                                 می دانم نزدت بنده ای ناچیزم اماتوناچیزیم رابه رویم

میاورتادرخیال اینکه ناچیزنیستم بسوزم

مراغرق درارامش یادنامت قراربده   خوب می دانم دراعماق ابی دریای مهرومحبتت قطره ای هم برای من صرف می کنی ازلحظه ای که یادم می اید کمکم کرده ای! امدادهایت همیشگی ست

حتی انان راهم که فراموشت نموده اند درنظر می اوری

دیگرچه بگویم هیچ واژه ای گنجایش مهربانیت راندارد،کلمات ازبه زبان آوردنت عاجزند

توبزرگتراز آنی که بتوان تصورنمود

وقتی اینگونه است دیگرمن چه بگویم.............

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ توسط فاطمه محمدی |

حسنک کجایی؟

چه شده است که کبری تصمیم جدی نمی گیرد.چراازوقتی که کتابش را زیرآن درخت درهوای بارانی جاگذاشته است دیگرکتابی نخواندوبی سوادمانده است؟

خدای من!!خواب می بینم یاواقعیت است که چوپان دروغگو حقیقت رامی گوید!

ماازدست کدام باباها آب گرفتیم ونان چه مادرانی راخورده ایم؟؟!تمام خواب چوپان دروغگو راگرگ خورده است.

راستی حسنک کجاست؟!کجاست که هرچه صدایش می کنندجوابمان رانمی دهد.اصلاحسنک چرارفت وکی می اید.باهمه این تفاسیرتکلیف حیواناتش چه می شود.کاش می شدحسنک برمی گشت .تاموقع برگشتنش چه کسی ابشان رامی دهد؟خداکندبرگرددوبیش ازاین منتظرشان نگذارد.

دیگرکوکب خانمی درکارنخواهدبوداگرکه گاو حسنک تلف شودتاماست درست کند.ان موقع است که شکوکب خانم پیش مهمانانش خجل می شود.

خدای من چه می شود برگرددوکوکب خانم رانجات دهد گاوش رانجات دهد.اری خوب که فکرمی کنم می بینم اگرگاو حسن نبودباگاوعموحسین می شود کاری کرد.اماگاو عمو حسین که به چرارفته است وشایدحالا...

حالاهاهم برنگردد.شایدگرگ واقعاآن راخورده باشدولی نه امکان ندارد

برادران یوسف هم به پدرش دروغ گفتندکه گرگ یوسف راخورده است

پس گاو عموحسین راهم گرگ نخورده است.او هم سالم است امافقط گاو

حسن شیرهایش قابل تبدیل به ماست های خوشمزه است.

درغیاب حسنک چوپان های دروغگوهمه جاراگرفته اندوهمه رافریب می دهند.اماهم انان خودضررمی کنند.چون وقتی گرگ بیایدکسی نمی تواند کمکشان کند:هیچ کس بجزحسنک !.              

 

شایدهم حسنک می ترسدبرگردد.شایدپشت طویله گرگ منتظراوست

می گویندگرگی است که یک چشم بیشترنداردچون چشم دیگرش کور است وپشت طویله منتظراوست.

شایدهم حسنک جایی مهمان است ومیزبان ازآمدن منعش می کند.شاید

میزبان ازهمه چیزباخبراست.

میترسم...میترسم...بیایدومن اینجانباشم ونبینمش!

البته تااوبرگردددهقان فداکارجورش رامی کشد.اماپطرسی درکارنیست

تاازتخریب سدبه آن بزرگی جلوگیری کند.یک قطره هم یک قطره است.

می دانی!اگریک قطره ازسوراخ به ان کوچکی بگذردسوراخ گشادوگشاد ترمی شودودرآخرهم...

همان دهقان فداکارکه همه می گویندخیلی مرداست آنقدرکه خودش رابه

آب وآتش می زندتاازواژگونی یک قطارجلوگیری کند.بازهم میگویم هیچکس جای حسنک رانمی گیرد.

آخرحسنک چیزدیگری است کسی که مثل هیچ کس نیست...مثل هیچ کس...

              

  

                                                   ***

 

 ازتمام کسایی که این متن رامی خوانندمی خوایم که نظربدن که دراین متن منظوراز حسنک ودیگرشخصیت هاکی میتونه باشه ممنون میشیم نظرات قشنگتون رو ببینیم.

 

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ توسط فاطمه محمدی |

 

 

 

زخم های  قدیمی                                   

 

 

 

چه کسی میداندفرودیک خمپاره قلب چندنفررامی درد؟                                                                    

چه کسی می داند سوت یک خمپاره فردابه قطره ی اشکی بدل خواهد شدواین اشک جگرهایی راخواهدسوزاند ؟       

کیست که بداندجنگ یعنی سوختن،ویران شدن،آرامش مادری که فرزندش راهمین الان بالای لای گرمش درآغوش خودخوابانیده:

نوری، صدایی ریزش سقف خانه وسرد شدن تن گرم کودک درقامت خمیده مادر؟                                         

کیست که بداندجنگ یعنی ستم ،یعنی آتش،یعنی خونین شدن خرمشهر،یعنی سرخ شدن جامه ای وسیاه شدن جامه ای دیگر

یعنی گریز به هرجا،هرجاکه اینجانباشد،یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟جوانم کجاست؟دخترم چه شد؟به کدام گوشه ی

تهران نشسته ای؟                                                                                                                  

کدام دختردانشجویی که حوصله ندارد عکس های جنگ راببیندواخبار جنگ رابشنود،داغ آن دختران معصوم سوسنگرد

خواهران گل،آن گل های ناز،آن اسوه های عفاف که هرکدام درپس رنجهای بیکران صحرانشینی وبیابانگردی ،آرزوهای

سال های بعدرادرسرمی پروراندند،آن خواهران ماه،مظاهرشرم وحیارابفهمد،که بی شرمان دامانشان راآلودندوزنده زنده

به رسم اجدادشان به گور سپردند.                                                                                              

کدام پسردانشجویی می داند هویزه کجاست؟

چه کسی درآن کشته شدودرآن مدفون گردید؟

چگونه بفهمدتانکهاهویزه رابا120اسوه،ازبهترین خوبان له کردندواصلاچه می دانی که تانک چیست وچگونه سری زیر

شنی های تانک له می شود؟

-کیف وکلاسورراازچه پرمی کنی؟ازخیال ازکتاب.ازلقب شامخ دکتر.یاازآدامسی که مادرت هرروز صبح درکیفت می گذارد.

کدام اضطراب جانت رامی خورد؟دیررسیدن اتوبوس.دیررسیدن سرکلاس.نمره گرفتن.

دلت رابه چه چیز بسته ای ؟به مدرک.به ماشین.به قبول شدن دردوره ی فوق دکترا.

آری پسرک دانشجو!به تو چه مربوط است که خانواده ای درهمسایگی تو داغدارشده است.جوانی به خاک افتاده وخون شکفته.

آری دخترک دانشجو! به تو چه مربوط که دختران سوسنگردرابه اشک نشاندندوآنان رازنده به گورکردند.                   

درکردستان حلقوم کسانی راپاره کردندتاکدهای بی سیم رابیابند.به تو چه مربوط است که موشکی دردزفول فرودبیایدوبه     

فاصله ی زمانی انتشارنوری ،محله ای رانابودکند.                                                                                  

به توچه مربوط که کودکانی درخرمشهرازتشنگی مردند؟هیچ می دانستی؟حتمانه!هیچ آنجاکه کارون ودجله وفرات به هم گره

می خورند به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده ی کودکی راترکنی؟وآنگاه که قطره ای نم یافتی باامیدهای فراوان به

بالین کودک رفتی تاسیرابش کنی،امادیدی که کودک دیگرآب نمی خواهد!!

اماتواگر   قاسم  نیستی ،حرمله    مباش  که خدا هدیه   حسین(علیه السلام)را         پذیرفت.                                 

خون  علی اصغر     رابه زمین  بازپس نداد ونمی دانم که این خون     خون خدا   باحرمله چه می کند؟!                    

آن هنگام که پیکر پاک شهید  برخاک های سوزان دشت     فرو می افتاد  من و تو درفضای کرخت  شهرچشم وگوش

بسته بودیم.آن هنگام که ناله جانسوز مجروحی در گوشه بیمارستان بلندبود،من وتو درکمال آسایش به سر می بردیم .آن

هنگام که آوارخشم وکین دشمن برسرکودکان معصوم وبی گناه فرو می ریخت،من وتو  دربلند عمارتهای جهل آرام بی خطر

خفته بودیم .آن هنگام که سرهای بریده بچه هادرکردستان به بالای نیزه ها می رفت،من وتو به کدامین خیال بودیم ؟         

آن هنگام که غروب غم برقلب نوجوان اسیر سنگینی  می کرد،من وتودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بودیم.

    آن هنگام که سرمای طاقت فرسای کردستان،دستان آن نوجوان را_که برای حفاظت حریم من وتو به آنجا رفته   بود _بی حس کرده بود ،من  وتو در کنار شوفاژهای گرم  در پشت میزهای رنگارنگ،آرام وبی خبر نشسته بودیم .                                                                

بگذارحکایت   این همه ایثار درکنج همان سرزمین هامدفون  بماند!بگذار کسی نفهمد   که چه برسر  آنها آمده!  بگذارکسی نداند که مادر فرزند   از دست داده چگونه است!بگذار درلاک های خود فرو روند  وحقایق  پیرامون ما مشخص  شود.                                                   

.....می گویند آنها که می توانند درس بخواند وامکانش  راهم دارند ،باید

به دانشگاه بروند،وآنهایی که می توانند بجنگند به  مرزها روند.هرکسی

راشغلی است !زهی خیال باطل.                                                به خدا قسم،عده ای از همانها که دیگر درمیان مانیستند ،صدها بار بهتر  ازمن  وتو  درس می خوانند .

ولی آنان همه مرارتهای جبهه رادر عوض درس خواندن  صرف به  جان خریدند................

 

 

*****                                     

اشاره                                                                    

واین بود قسمت هایی از دل نوشته های یک شهید که به حق حرف زمانه

ماست  ((شهیداحمدرضااحدی))سال 64با رتبه اول  پزشکی وارد   دانشگاه

شد.وی همزمان  دراین دوران درجبهه های جنگ حضور داشت.مدت4

سال حضور در  جبهه  بارها مجروح شد وسرانجام در عملیات کربلای5

به  شهادت رسید.                                                               

 

 

 

          

 
نگارش در تاريخ شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ توسط فاطمه محمدی |

تقدیم به بچه های گل

فقه و مبانی حقوق شیراز ورودی 89

 06~16.jpg

اول سلام عرض می کنم خدمت تمامی همکلاسی ها.

یاد ترم اول به خیر .انگار همین دیروز بود .زندگی دفتر خاطراتی است که هر برگه اش را که ورق می زنیم یک روزش تمام شده و آنچه که می ماند خاطره است.

« زندگی شهد گل است که می خوردش زنبور زمان و آنچه می ماند عسل خاطره هاست»

همکلاسی های عزیز بر آن شدم تا تحفه ناقابلی که متعلق به کلاسمون هست را به فضای مجازی بیارم تا همیشه مهمان چشمان شما باشد.

به هر حال امیدوارم از آن خوشتون اومده باشه و ما را از نظرات تون بی نصیب نذارید.

 خوشحال میشم با اسم خودتون نظر بدید. با تشکر.

 

معارفه نامه ترم ۱ آبان ۱۳۸۹

در کلاس ما بجز نسیم سبز

  ستاره است و آفتاب

بهاره است و بامداد                                

 

        ***

یک نفر گفت که شکر

و کسی گفت به هوش

چه کسی گفت سروش؟!

پورمولا آمد                                         ***

با کتابی در دست                               کل بچه های ما

و حضوری سرسبز                           قطعه ای ز یک گلند

و سلامی بر لب                                  یا که مثل بلبلند

او به ما می گوید                                 گه لجوج و دیر باز

زندگی بازی نیست                              گه به سان دلدلند

مثل یک تازی نیست                                 ***

من ولی می گویم                              در طی کلاس ما

زندگی بازیچه ست                             جنگ حکم می کند:

نقش یک قالیچه ست                           نرجس از کنار ما

       ***                                            می رود به طرف بام

                                                         و تمیمی حالا می رود به سمت آب

                                                         آتشی چه آتشی ست

 

پاسدار از آن طرف

و منزه اینجاست

موتورش آماده ست

با تفنگی در دست                                      

می رود بالا دست

من خودم اینجایم                                

می شوم قلم به دست

بسرایم شعری که شود دست به دست

                ***                                                 کار برزگر شده رقابت و

                                                                      کار کشتگر شده لجاجت و

                                                                    کار صادقی شده شکایت و

                                                                    کار عارف هم شده دخالت و

                                                                    کار بچه ها شده نظارت و

                                                                      کار زندگی گذ ر

                                                                 قصه جنگ هنوز می شود نامعلوم

                                                                من نمی دانم چیست علت این معلول

                                                                                  ***

قصه کلاس ما می رود به ترم بعد

یک نفر می پرسد

بارها می پرسد !

هیس هیس بچه ها

من نمی دانم کیست

نام او منصوری ست

و سوالش صوری ست !                                  

             ***

 و علی می آید ( استادعبدالعلی شکر)

        با همان خنده تلخ

       و همان مشق شبش

       که به ما دیکته کرد

           و شدیم ما بدبخت

                ***

 

یک نفر خاموش است

مانده آنجا ته صف

مثل یک فانوس است

نام او حمیدی است

ساکت و صمیمی است

آن یکی شهبازی ست

بچه ها معذورم                                                          ***

من نمی دانم کیست                                                 و کسی خنده کنان

این یکی تمیمی است                                               می رسد از راهی دور

با همه صمیمی است                                               و صدای قدم خنده او

آن یکی افشار است                                                 تا به فضا می پیچد

ز سوال سرشار است                                               او همان عاطفه است

و آن دگر الهام است                                                مثل یک صاعقه است

عاشق اشکال است                                                چه گلستان شده است

     ***                                                               مرضیه،نرگس ومن

                                                                 (یاد خانم نرگس درجی بخیر)

                                                                        شیوا ، آسایش

                                                                        مریم و آزاده

                                                                        و سهیلا ، الناز

                                                                        و تمام این کلاس

                                                                        همه سرسبز شده

 

                                                                        سر به سر آبی رنگ

                                                                        همه مهتابی رنگ

چه کلاسی داریم !!!

چه بساطی داریم !!!

سهمی از سفره نورClick to view full size image

شاهچراغی داریم !

        ***                                           شعر من تمام شد  

                                                         مثل پرده تار شد

                                                            قصه کلاس ما

                                                             باز نقره داغ شد

                                                             بچه ها می بخشید

                                                           من نگاهم شعری ست

                                                           لحظه هایم شعر است

                                                               و دلم دریایی ست

                                                             ***

                                                      قصه کلاس ما

                                                   کاش خواندنی شود

                                                     مثل قصه ی بهار

                                                     کاش ماندنی شود

 

 

 

 

این هم شعر و خاطرات ترم اول.امیدوارم خوشتون اومده باشه.

 

    

خلاصه ترم اول با تمام خاطراتش گذشت... اول مهر رفت... پاییز رفت و زمستان از راه رسید

و هم اینک بهار شده.تا چشم بر هم گذاریم این 4 سال هم سپری خواهد شد.

پس بیایید قدر لحظات را بدانیم ما بر چرخه غیر قابل توقف زمان قرار گرفته ایم.

بهتون قول میدم ان شالله و به حول و قوه الهی هریک از ما باتلاش خود و با اتکا به الطاف خداوندی به جایگاه و قلل رفیع علم و دانش خواهیم رسید.

 

و حالا پرده دوم نمایش

 

بعدازمعارفه نامه 2وحالا ماجرای ترم 2  

داستان ترم 2 حکایت می کند:

 

بامدادان شده است

و بهار آمده است

و نسیم از ره دور                                                ***

با هزاران احساس                                رتبه کلاس ما باز بهتر شده است

با هزار آمده است                                 جنگمان ز ترم پیش مهربان تر شده است

نرجس و سوسن و یاس                          حرب ما به ترم دو  واحد حقوقی است

مریم و سوگل و ناز                              ماجرای ترم دو ماجرای خوبی است

همه جا صلح و صفاست                         داستان این کلاس ماجرای وعده هاست

همه آسایش محض                                وعده های هیچ و پوچ ، وعده های بی بهاست

ما در این راه گران                                     قصه های مثبت و قصه ابن عقیل

همه زیبا شده ایم 

و چه شیوا شده ایم                               قصه های غربت و قصه ابن فضیل      

همگی عاطفه ایم                                 پور مولا آمده

 ما پر از الهامیم                                       خنده اش نامحدود

ما پر از احساسیم                                 قلب او بی اندود

با گل محمدی                                     مثبت می بارد دائما از لب او

همه هم احساسیم                            من نمی دانم چه شد

ما پر از عدالتیم                                   اسم این شرتونی افتاد بر لب او !!!

ما پر از صداقتیم                                 با تمام قصه اش

سر به سر عارف و راد                          استاد خوبی است

مظهر رفاقتیم !!!                                     با تمام بچه ها

      ***                                           از در دوستی است

                                                      عمر او دراز باد

                                                      شادیش هزار باد

     ***

آنکه می کرد سوال

اینک او متاهل است                                             

بهر زن و زندگی

اینک او متعهد است

اسم او منصوری است

اصل او جنوبی است

    ***                                                            

قصه منزه و موتورش شنیدنی ست                                 

و منزه اینجاست

موتورش اما نیست

موتورش گم شده است

موتورش لای زمان

موتورش لای قران های قران گم شده است

اینک او مودب است

ساکت و مرتب است

    ***

قصه کلاس ما آمده به ترم دو

با هزار آرزو ، با هزار شاکله

آمدیم ز راه دور، با هزار خاطره

داخل کلاس ما هرکسی یک جایی است

اهل هر دیاری و مال هر مکانی است

آن یکی زاده تنگستان است

آن دگر بچه سروستان است

آن یکی بوشهری وان دگر اهوازی

آن دگر یاسوجی آن یکی شیرازی

ترک اینجا آمده با عجم یکی شده

لر اینجا آمده با عرب قاطی شده

مال هر جا هستیم

واله و سرمستیم

زاده ایرانیم

خاک پای انیم

***

ما الهیاتیم شاخه فقه و حقوق

نه طبیبیاتیم شاخه قلب و عروق

رشته مان پرنور است

از بدی ها دور است

راه ما راه خداست

قلب مان نام خداست

راهی از جنس بلور

واژه ای از خود نور

راه ما خورشید است

واژه مان امید است

قصه کلاس ما باز خواندنی شده

مثل قصه بهار باز ماندنی شده

داستان این کلاس ماجرا دارد هنوز

ماجرای این کلاس داره طوماری هنوز

قصه دارد این کلاس، قصه اش طولانی است

نغمه دارد این کلاس ، نغمه اش طوفانی سات

قصه های این کلاس تا ابد دراز باد

قلب بچه های آن تا همیشه شاد باد

خرداد ۱۳۹۰

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ توسط فاطمه محمدی |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ