
دکتر علی شریعتی
اکنون در مِنایی. ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آوردهای، اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانهات؟باغت؟اتومبیلت؟ معشوقت؟خانوادهات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبائیات...؟ من چه میدانم؟ این را تو خود میدانی، تو خود آن را، او را- هر چه هست و هر که هست - باید به منا آوری و برای قربانی،انتخاب کنی.
من فقط میتوانم نشانیهایش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ایمان، ضعیف میکند، آنچه تو را در رفتن، به ماندن میخواند، آنچه تو را، در راه مسئولیت به تردید میافکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگیاش نمیگذارد تا پیام را بشنوی،تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه تو را به توجیه و تأویل های مصلحت جویانه میکشاند، و عشق به او، کور و کرت میکند ابراهیمییی و ضعف اسماعیلیات، تو را بازیچه ابلیس میسازد. در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگیات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود میآیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیموارت را از دست میدهی، او اسماعیل تو است، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، !یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک نقطه ضعف!
اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود سالخورده مردی در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافههای ستارهپرستی و شکنجه زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بتپرست و بل، بتتراش! و در خانهاش زنی نازا، متعصب، اشرافی: سارا و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه مسئولیت روشنگری و آزادی، در عصر ظلمت وبا قوم خو کرده با ظلم، پیر شده است. و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک بشر مانده است و در پایان رسالت عظیم خداییاش،یک بنده خدا. دوست دارد پسری داشته باشد اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را میخورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت میآورد و از کنیز سارا - زنی سیاهپوست که حتی ازبیفخری...حسد هوو را نیز بر نمیانگیزد به او یک فرزند میبخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل.
اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود، پایان یک عمر انتظار بود، پاداش یک قرن رنج، ثمره یک زندگی پرماجرا، تنها پسر جوان یک پدر پیر، و نویدی عزیز، پس از نومیدی تلخ.
آن هم چنان پسری، برای چنان پدری ، در برابر چشمان پدر-چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق میزند- میروید و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، میبالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته حیاتش، چشم به تنها نونهال خرم و جوانش دوخته است، گویی روییدن او را، میبیند و نوازش عشق را. و گرمای امید را در عمق جانش حس میکند در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختی و خطر گذشته، اینروزها، روزهای پایان زندگی، با لذت داشتن اسماعیل میگذرد، پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است، و هنگامی آمده است که پدر،انتظارش را نداشته است!
اسماعیل، اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم.و پیامی که:
"ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکش"
مگر میتوان با این کلمات، وحشت پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟ اگر میبودیم و میدیدیم، احساس نمیکردیم، اندازه درد در خیال نمیگنجد! ابراهیم، بنده خاضع خدا و انسان عاصی تاریخ بشر، برای نخستین بار در عمر طولانیاش، از وحشت میلرزد، قهرمان پولادین رسالت ذوب میشود، بتشکن عظیم تاریخ، درهم میشکند. از تصور پیام، وحشت میکند، اما، فرمان فرمان خداوند است.
جنگ! بزرگترین جنگ، جنگ در خویش، جهاد اکبر.
فاتح عظیمترین نبرد تاریخ، اکنون مغلوب، ضعیف، ترسیده، آشفته و بیچاره. جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم! دشواری انتخاب!
کدامین را انتخاب میکنی ابراهیم؟ خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهائی را؟ مصلحت را یا حقیقت را؟ماندن را یا رفتن را؟خوشبختی را یا کمال را؟ لذت را یا مسئولیت را؟ زندگی برای زندگی را یا زندگی برای هدف را؟علاقه و آرامش را یا عقیده و جهاد را؟غریزه را یا شعور را؟ عاطفه را یا ایمان را؟ پدری را یا پیامبری را؟و بالاخره، اسماعیلت را یا خدایت را؟
انتخاب کن ابراهیم!
ابراهیم ! مغرور نشوی، نیاسایی، نپنداری که قهرمانی، بیشکستی، بیضعفی، پیروزیهای صد سال جهاد نفریبندت، خود را معصوم نبینی، از خطر سقوط مصون نشماری،از وسوسه دیو برکنار ندانی، در برابر دستهای ناپیدایی که همواره انسان بودن را نشانه میگیرند، خود را روئین تن احساس نکنی، روزنه چشمانت، راه نفوذ تیرهای سهمگین است، نپنداری که رستم را پیر کردهای و زمینگیر، سیمرغ افسانهای، تو را از تو بهتر میشناسد، میداند که هنوز هم آسیبپذیری، نفوذ پذیری، سراپایت را در لباسی پولادین گرفتهای و میپنداری که رویینتنی، تو نمیدانی و او میداند که هنوز هم روزنهای هست که به درون آید، تو را به تیر زند، مجروحت کند و مسموم، از همانجا که هنوز چشم در جهان داری، میزندت، کورت میکند، جهان را ای رویین تن از همان جا که با جهان پیوند داری، از همان رشته که بدنیا بستهای، از همان روزنه که به دنیا مینگری، در چشمت سیاه مینماید، ای قهرمان که ایستادهای و رجز میخوانی سرنگونت میکند، به خاک و خونت میکشد، سیمرغ، با رستم دستان،همدست است، در سقوط تو،همداستان است.
ای رسول اولیالعزم، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدائی به پایان رسیدهای! میان انسان و خدا فاصلهای نیست،خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیکتر است، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشتهای؟ تو در رسالت، به بلندترین قله کمال رسیدهای، اما در بندگی هنوز ناقصی، ای خلیل خدا! ای بنیانگذار توحید در زمین، ای گشاینده راه موسی و عیسی و محمد! ای مظهر شکوه و عزت و کمال آدمی!
ابراهیم شدهای، اما بنده شدن، دشوارتر است!
باید آزاد مطلق شوی، آزادی مطلق شوی رجز مخوان، که آدمی در اوج نیز، هماره در خطر سقوط است، و سقوط ! آنکه بیشتر صعود کرده است، خطرناکتر، فاجعهتر!
( چقدر دکتر شریعتی ظریف و دقیق کلمات را در کنارهم قرار داده .طوری که با خواندن آن میتوانی آن صحنه را مجسم کنی و قلبت به تندی بتپد و حتی وجودت به لرزه افتد و سختی و عظمت این مسئولیت- درحقیقت این آزمایش - را حس کنی.مطلب زیر را با دقت بخوان: )
ادامه مطلب را حتما بخوانید
ادامه مطلب...
مناجات زیبای شعبانیه را امیرمومنان علی (ع) و فرزندانش در تمام ماه شعبان می خواندند.از این تعبیر به خوبی روشن می شود که این مناجات اهمیت فراوان دارد که همه ائمه معصومین بر آن مداومت داشتندو مطالعه محتوای آن نیز گواه بر اهمیت فوق العاده آن است و درواقع یک دوره عرفان اسلامی در بالاترین سطح در آن منعکس شده واگر انسان مفاهیم این مناجات عظیم را در درون قلب و جان خود پیاده کند،مقامات طولانی سیر و سلوک الی الله را پیموده است.آنچه مهم است دقت در بندبند این مناجات و تعبیرات لطیف و عالی آن و سپس هماهنگ ساختن روح و فکر با این تعبیرات است.
ازخدامی خواهیم که همه ما را اهل این مناجات قرار دهد و از متخلقان آن سازد.
درزیرقسمتی از ترجمه مناجات شعبانیه به قلم زیبای سیدمهدی شجاعی را می آورم:
*خدایا!
برمحمد و آل محمد درود فرست.
و آن گاه که می خوانمت صدای مرا بشنو.
به من نگاه کن وقتی که با توراز و نیاز می کنم.
من گریخته ام به سوی تو اینک و در میان دست های توام.خسته ودرمانده وزمینگیر در آغوش تو زار زار گریه میکنم وهمه امیدم به توست و آنچه در دستهای توست.
*محبوب من!
انگار هم اکنون با جان خویش در میان دستهای تو ایستاده ام.انگار آن نهال توکلم به تو اکنون درختی شده است و بر تمام وجودم سایه افکنده است.انگار هم اکنون آن لحظه موعود فرا رسیده است و تو حرفی می زنی که شایسته توست.تو من را در شولای عفو خویش می پوشانی واز سرمای معصیتممی رهانی.
*خدای من!
اگر من را به جرمم بگیری تو را به عفوت می گیرم.اگردست بر گناهم بگذاری چنگ در دامن بخششت می زنم.اگر لغزش هایم را نشانه بگیری نشان از آمرزشت می گیرم.اگر به معصیتم بنگری چشم به کرامتت می دوزم.اگر بدی ام را به رخ بکشی خوبی و لطف بی نهایتت را بر ملا میکنم.
اگر به جهنم ببری و به آتشم بیفکنی فریاد میزنم آنجا و اعلام می کنم به اهل جهنم که تو را دوست دارم که عاشق تو ام که دست از دامنت نمی کشم.
*خدای من!
چگونه از بارگاه تو با خورجین خالی و دست تهی بازگردم؟ چگونه بار سنگین حرمان و یاس را بر دوش خویش تاب بیاورم؟ منی که خوش گمانی ام به وجود تو این بود ـ و هست ـ که از درگاه تو بخشیده بازگردم.با دست هایی انباشته از فلاح و رستگاری و نجات.
* خدایا!
هر کس که تو برایش آغوش بگشایی ، تو به سویش رو کنی ،تو دست نوازش بر سرش بکشی ،سر بر آستان دیگری نمی ساید.تن به تملک دیگری نمی سپارد،بندگی در خانه دیگری نمی کند.
خدایا!
من پناهنده دست های توام.مرانم و به وادی یاس و حرمان نکشانم.عاطفه ات را از من دریغ مکن و نهال توقعم را به دست طوفان سرگشتگی مسپار.

*خدایا!
به من دل عاشق و بال اشتیاقی ببخش که در حرم یاد تو از حجره ذکری به رواق ذکر دیگری پر کشم و رایحه ایوان حضوری مرا به شبستان حضوری دیگر بکشاند.و چشم انداز همتم تا آسمان بلند نام های تو بال بزند و تا آستان رستگاری اسماء تو عروج کند و پرهای عاشقی به جایگاه قدس تو بساید.
سلام و درود بر محمد و خاندان پاک او باد! سلامی مستمر و مدام و از سر تسلیم.....
با سلام خدمت همکلاسی های گرامی

ترم پیش شعری در مورد کلاس گفتم که در اینجا می آورم.
البته انگیزه اصلیم واسه گفتن این شعر این بود که ترم قبل ، از اینکه احساس میکردم بچه ها ی کلاس از رشته شون راضی نیستند ناراحت بودم و دوست داشتم همه این رشته رو بشناسن و بهش علاقه مند بشن.از همین رو ترم پیش شعری گفتم(البته خودم بهش میگم شبه شعر) که به نظرم توش مراعات نظیر جالبی بین اسامی افراد کلاس هست و در کل گویای این مطلب هست که ما میتونیم با این رشته پیشرفت کنیم چه مادی چه معنوی و با همین رشته خودمون رو بسازیم و واقعا صاحب اون صفاتی بشیم که به افراد کلاس نسبت دادم و خواهید خواند.
**خوشحال میشم نظرتون رو هم درباره شعر و هم درباره رشته مون بگید **
من دلم می خواهد همگی خوش باشیم
و بخندیم و ببالیم به خود که الهیاتیم
ما اگر وارث دین محمدی شدیم
همگی رب حمیدی داریم
ما اگر مرضی (مرضیه) درگاه خوش یار شدیم
ما اگر منصوریم ، ما اگر پیروزیم
ما اگر منزه شده ایم و
صادقیم و عادلیم
پاسدار حرم امن الهی شده ایم
عارف کوی خدایی شده ایم
ما اگر کشتگر مزرعه دل شده ایم و
زراعت شده است پیشه مان
و مثال برزگران
از آن
عاطفه و مهر و صفا می چینیم
ما اگر ز بامداد صبحگاه
بهار را دیده ایم
ما اگر قلب رحیمی داریم
دشتمان پر شده از آسایش
ما اگر آزاده شدیم و
همگی قلب سلیمی داریم
ما اگر نیک روش ، نیک نیایی شده ایم
و هنرمندانه در این عرصه خود می تازیم
همه از یمن همین رشته ماست
رشته فقه و مبانی حقوق
چه بسا رشته ماست مهندسی ساخت راه آسمان
و کشف و کند و کاو کهکشان
و داشتن این جهان و آن جهان.jpg)
من دلم می خواهد همگی خوش باشیم
و بخندیم و ببالیم به خود ....
ولادت با سعادت حضرت فاطمه (س) ، زن نمونه آفرینش و اسوه مادران مبارک باد
این روز را به تمامی همکلاسی ها بخصوص دخترای گل همکلاسی ( مادران دلسوز آینده) تبریک میگم. روز زن بر همگی مبارک.
به مناسبت بزرگداشت روز مادر، دلنوشته ای نوشتم که آن را اول تقدیم میکنم به مادر نازنینم ، مادری که تا ابد مدیون مهربانی ها و مادری اش هستم و در وهله دوم ، تقدیم به تمامی مادران این کره خاکی، این افراد گران قدر..... تا ابد دست بوستان هستیم.![]()
نوشتار زیر دلنوشته ای ست کوتاه با زبانی ساده ، تداعی کننده خاطراتی که شاید از خاطر من وتو رفته باشد.از خاطر من و تویی که بی تفاوت ، سوار بر تندر زمان به پیش می تازیم در جاده ای مملو از روزمرگی ها و مشغله هایی شاید بیهوده و چه دردناک است این فراموشی..... این از یاد بردن..... قدرنشناسی.....جبران نکردن..... چه رخداد اسف انگیزی....
این نوشتار تداعی گرخاطراتی ست شیرین و سرشار از ایثار ؛ باشد که با مرور دوباره آن از یاد بردن را از یاد ببریم و روایتگر این ماجرا کسی ست که تا ابد این پیام را برای شنوندگانش دارد :
من قدر ندانستم شما بدانید. من بهتر از آنی که بودم می توانستم اما......
اما اینک تنها دارایی ام اشک و آهی ست که در بساط دارم و باری از تاسف و حسرت به گذشته که باید تا ابد بر دوش کشم..... و چه گران بارهایی ست....کمرشکن....
و البته خود را موظف به رساندن پیامی عظیم می دانم. پیامی شاید مشابه این پیام سعدی:
روزگارم بشد به نادانی من نکردم شما حذر بکنید
و باز ، این روایتگر کسی ست که این نوشتار را بر جای جای روح و روان خود حک کرده و دلش میخواهد بر تارک رفیع ترین کائنات بالا رود و این حکایت عشق و ایثار را برای تمامی عرشیان بازگو کند و با صدایی رسا که تمامی عالمیان بشنوند با تمام توان فریاد زند:
مادرم! ای اعجوبه احساس و عاطفه! ای اسطوره عشق! دنیا دنیا دوستت دارم.
و هم اینک این حکایت عشق و ایثار بازگو می شود....خوب گوش کن....این حکایت شاید حکایت تو هم باشد ....پس دلت را بسپار :
سکوتی فراگیر خاموشی مطلق و آرامشی عجیب همه جا را فرا گرفته بود.
عقربه های عجول ساعت دیواری نشان از نیمه های شب می داد.هیچ صدایی شنیده نمیشد.
انگار تمام جانداران زمین در سکونی بی وقفه بودند.
و تمامی آدمیان خسته از فرط کارهای روزانه در خوابی عمیق فرو رفته بودند
اما چشمان تو بیدار و مضطرب در انتظار روی هم رفتن پلک های من.... و نوازشی لطیف با بوسه هایی پی در پی و نگاهی تلطف آمیز و مهربان و البته نگران از کودکت .....مبادا کودکم بگرید..... مبادا چشم هایش باز شود..... مبادا جگر گوشه ام بد خواب شود .....مبادا....
و من ساعت ها غرق در بوسه ها و نوازش ها و آغوش پرمهر و هرم گرم نفس هایت ، با آرامشی شگرف به خوابی ملیح فرو می رفتم و تو ساعتها مرا بر ارتفاع پر عطوفت دستانت تکان می دادی همره نغمه دلنواز لالایی...و در گوشم زمزمه می کردی: بخواب کودکم ، ای تمام هستی ام ، که من چشم انتظار توام، امید من آینده ای روشن از تو می خواهم.... بخواب فرزندم
و این تنها یک شب نبود. چه شب ها که من آرام ترین خواب های زندگی ام را تجربه می کردم اما چشم های تو تا خود صبح نگهبانم بود....چشم ها!....چه می گویم..... با جان و دل مراقبم بودی ..... دستانت سرم را نوازش می کرد ...پاهایت آن قدر قدم بر می داشت تا من آرام بگیرم و در آن حین لبانت آن قدر ترانه های هستی و عشق را در گوشم می خواند تا به خواب روم.
مادرم! تو چه عاشقانه با تمام اعضا و جوارحت نگهبانم بودی.
و مرا از شیره جانت می نوشاندی ...یک روز نه ،یک هفته نه ، یک ماه نه ، شاید یک سال ... شاید هم 2سال. اگر اندکی می گریستم چه سراسیمه به سمتم می آمدی و در آغوشت جایم می دادی... اگر گریان می شدم دنیا در مقابل چشمانت سیاه و تار میشد و اندوهناک میشدی و تا آرام نمی شدم تو نیز آرام نمی گرفتی...چقدر نگران و مضطرب می شدی....مبادا کودکم گرسنه است....مبادا مریض احوال است...مبادا جگر گوشه ام تشنه باشد و اگر خودت گرسنه بودی اول مرا سیراب می کردی همره نوازش ها و بوسه های بی دریغت زیرا می دانستی بهشت کودکت آغوش گرم توست.و فرح بخش ترین زمان برایش هنگامه ایست که از عاطفه و احساس و مهربانی ات لبریز شود.
مادر!شگفت ترین مخلوق خدا! در عشق بازی ات نسبت به کودکت وا مانده ام....در مانده ام...
تو مگر از این طفل صغیر چه دیده ای که این گونه عاشق ترینی....این نوزاد با تو چه کرده است؟ جز آنکه کردگار قلبت را با عشق سرشته است؟ قلبی متفاوت با تمامی آدمیان
....چندی گذشت....زمانیکه آموختم خندیدن را ، شیطنت را و به قول خودت شیرین زبانی را ..... به وجد می آمدی از خنده هایم و گزافه نیست اگر بگویم در آن حال انگار دنیا را به تو داده بودند. چه شور و شعفی داشتی حین شیرین زبانی هایم ، چه فراوان لبخند بر لبانت نقش می بست . ای کاش آن هنگام می توانستم بگویمت:
بهار می شوم وقتی لبخند می زنی و می شکوفم با نگاهت . تو بهشت را در زیر پای خود جا داده ای ، کجای جهان این قدر بزرگ است؟ و کجای آن این قدر زیبا ؟ جز جایی که تو باشی.
.... اندکی بعد.... نخستین بارهایی که گام هایم با زمین آشنا شد ....آن هنگامی که آهسته آهسته بر دو پایم می ایستادم و هر از گاهی که بر زمین می خوردم قلبت به درد می آمد، اگر پایم خراش بر می داشت ، قلبت آتش می گرفت و تو مادرم چه صبورانه ، گام به گام همپای من ، دستم را می فشردی و در دستانت نگاه می داشتی و من آرام آرام پیش می رفتم اما مدام چشمهای تو مراقب و نگران من بود......مبادا کودکم زمین بخورد..... مبادا پای جگر گوشه ام بلرزد....مبادا.....
و من پیش تر و پیش تر می رفتم از راه رفتن لذت می بردم .... می رفتم و می رفتم
و سالها بر همین دو پایم دورتر و دورتر شدم تا آن مرزی که دبستان نام داشت.
قلم را به دستم دادی و همپای معلم ، صبورانه خواندن و نوشتنم آموختی. و چه زیبا بود آن لحظه ای که این واژه را آموختم : مادر..... و امروز با خود می اندیشم : مادر... چه کلمه سهل و ممتنعی ، واژه ای از جنس خدا...
شب ها و روزها در پی هم گذشتند بر همان سبک و سیاق....سرشار از احسان و رافت تو....
من دیگر کودک کوچک دیروز نبودم اما تو همانی بودی که بودی: مادر مهربان دیروز
من خودم توان نشستن و برخواستن و غذا خوردن داشتم اما باز هم مدام چشمهای تو نگرانم بود.
باز هم تکرار همان حکایت سکوت و خاموشی و خفتگانی چند در نیمه شب ها....
من با خیالی آسوده به خواب ناز فرو می رفتم و تو نیمه شب ها هراسان و مضطرب ، به سراغم می آمدی ؛ روانداز را بر رویم می انداختی و می گفتی : مبادا کودکم بلرزد.... مبادا هستی من سردش شود.
آری من دیگر کودک کوچک دیروز نبودم من آنی بودم که شادان و سرخوش ، نشسته بر قطار زمان ، گذر سریع ثانیه ها را واگن به واگن جشن می گرفتم و هلهله ای به پا می کردم و تولدش می خواندم. من آنی بودم که از پشت شیشه این قطار ، تنها به مناظر فریبنده چشم دوخته : روزمرگی ها و سرگرمی های عبث... و هوای خفقان آور فراموشی فضای اطرافم را پر کرده بود .... و تکرار همین داستان در ایستگاه به ایستگاه قطار زندگی.....
و زمان به همین منوال سپری شد ....با محبت ها و عشق ورزی های بی دریغ تو .... و بی تفاوتی و فراموشی و لحظه به لحظه بزرگ تر شدن من....
و این داستان ، هیچ گاه پایان ندارد ؛ داستان عشق بازی مادر به فرزند....
زیرا تا زمانیکه این قطار در حرکت است ، کودک برای مادرش هنوز کودک است هرچند خود ، کودک داشته باشد!
زیرا نه عشق و احسان تو به من پایانی دارد و نه فراموشکاری و قدر نشناسی من.
زیرا تمام زندگی این فرزند از دعاهای خیر تو پابر جاست و لحظه به لحظه زندگیش با مباداهای تو آباد گشته
و هم اکنون این منم که با تاسف به گذشته باید ناله مبادا سر دهم :
مبادا روزی مادرم آزرده خاطر از من چشم هایش را روی هم گذاشته و به خواب رفته.
مبادا قلب سرشته شده با عشقش زمانی، روزی ، لحظه ای از من شکسته باشد.
مبادا قلبش از بی انصافی من خراش برداشته باشد
مبادا من که تا به حال فرزند خوبی برایش نبودم از این به بعد هم نباشم.....
هرگز این چنین مباد !
و این بود شمه ای از حکایت عشق و ایثار مخلوقی از خدا ، موهبت تام الهی : مادر
و چه زیبا سرود شاعر:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
تا دنیا دنیاست نه کسی پی به مقام رفیع مادر خواهد برد و نه قدر دان واقعی او خواهد بود.
روز مادر گرامی باد