ولادت با سعادت حضرت فاطمه (س) ، زن نمونه آفرینش و اسوه مادران مبارک باد

این روز را به تمامی همکلاسی ها بخصوص دخترای گل همکلاسی ( مادران دلسوز آینده) تبریک میگم. روز زن بر همگی مبارک.

به مناسبت بزرگداشت روز مادر، دلنوشته ای نوشتم که آن را اول تقدیم میکنم به مادر نازنینم ، مادری که تا ابد مدیون مهربانی ها و مادری اش هستم و در وهله دوم ، تقدیم به تمامی مادران این کره خاکی، این افراد گران قدر..... تا ابد دست بوستان هستیم.

 

نوشتار زیر دلنوشته ای ست  کوتاه با زبانی ساده ، تداعی کننده خاطراتی که شاید از خاطر من وتو رفته باشد.از خاطر من و تویی که بی تفاوت ، سوار بر تندر زمان به پیش می تازیم در جاده ای مملو از روزمرگی ها و مشغله هایی شاید بیهوده و چه دردناک است این فراموشی..... این از یاد بردن..... قدرنشناسی.....جبران نکردن..... چه رخداد اسف انگیزی....

این نوشتار تداعی گرخاطراتی ست شیرین و سرشار از ایثار ؛ باشد که با مرور دوباره آن از یاد بردن را از یاد ببریم و روایتگر این ماجرا کسی ست که  تا ابد این پیام را برای شنوندگانش دارد :

من قدر ندانستم شما بدانید. من بهتر از آنی که بودم می توانستم اما......

اما اینک تنها دارایی ام اشک و آهی ست که در بساط دارم و باری از تاسف و حسرت به گذشته که باید تا ابد بر دوش کشم..... و چه گران بارهایی ست....کمرشکن....

 و البته  خود را موظف به رساندن پیامی عظیم می دانم. پیامی شاید مشابه این پیام سعدی:

                          روزگارم بشد به نادانی              من نکردم شما حذر بکنید

و باز ، این روایتگر کسی ست که این نوشتار را بر جای جای روح و روان خود حک کرده و دلش میخواهد بر تارک رفیع ترین کائنات بالا رود و این حکایت عشق و ایثار را برای تمامی عرشیان بازگو کند و با صدایی رسا که تمامی عالمیان بشنوند با تمام توان فریاد زند:

مادرم! ای اعجوبه احساس و عاطفه!   ای اسطوره عشق! دنیا دنیا دوستت دارم.

و هم اینک این حکایت عشق و ایثار بازگو می شود....خوب گوش کن....این حکایت شاید حکایت تو هم باشد ....پس دلت را بسپار :

سکوتی فراگیر   خاموشی مطلق   و آرامشی عجیب همه جا را فرا گرفته بود.

عقربه های عجول ساعت دیواری نشان از نیمه های شب می داد.هیچ صدایی شنیده نمیشد.

انگار تمام جانداران زمین در سکونی بی وقفه بودند.

و تمامی آدمیان خسته از فرط کارهای روزانه در خوابی عمیق فرو رفته بودند

 اما چشمان تو بیدار و مضطرب در انتظار روی هم رفتن پلک های من.... و نوازشی لطیف با بوسه هایی پی در پی و نگاهی تلطف آمیز و مهربان و البته نگران از کودکت .....مبادا کودکم بگرید..... مبادا چشم هایش باز شود..... مبادا جگر گوشه ام بد خواب شود .....مبادا....

و من ساعت ها غرق در بوسه ها و نوازش ها و آغوش پرمهر و هرم گرم نفس هایت ، با آرامشی شگرف به خوابی ملیح  فرو می رفتم و تو ساعتها مرا بر ارتفاع پر عطوفت دستانت تکان می دادی همره نغمه دلنواز لالایی...و در گوشم زمزمه می کردی: بخواب کودکم ، ای تمام هستی ام ، که من چشم انتظار توام، امید من آینده ای روشن از تو می خواهم.... بخواب فرزندم

و این تنها یک شب نبود. چه شب ها که من آرام ترین خواب های زندگی ام را تجربه می کردم اما چشم های تو تا خود صبح نگهبانم بود....چشم ها!....چه می گویم..... با جان و دل مراقبم بودی ..... دستانت سرم را نوازش می کرد ...پاهایت آن قدر قدم بر می داشت تا من آرام بگیرم و در آن حین لبانت  آن قدر ترانه های هستی و عشق را در گوشم می خواند تا به خواب روم.

مادرم! تو چه عاشقانه با تمام اعضا و جوارحت  نگهبانم بودی.

و مرا از شیره جانت می نوشاندی ...یک روز نه ،یک هفته نه ، یک ماه نه ، شاید یک سال ... شاید هم 2سال. اگر اندکی می گریستم چه سراسیمه به سمتم می آمدی و در آغوشت جایم می دادی... اگر گریان می شدم دنیا در مقابل چشمانت سیاه و تار میشد و  اندوهناک میشدی و تا آرام نمی شدم تو نیز آرام نمی گرفتی...چقدر نگران و مضطرب می شدی....مبادا کودکم گرسنه است....مبادا مریض احوال است...مبادا جگر گوشه ام تشنه باشد و اگر خودت گرسنه بودی اول مرا سیراب می کردی همره نوازش ها و بوسه های بی دریغت زیرا می دانستی بهشت کودکت آغوش گرم توست.و فرح بخش ترین زمان برایش هنگامه ایست  که از عاطفه و احساس و مهربانی ات لبریز شود.

مادر!شگفت ترین مخلوق خدا! در عشق بازی ات نسبت به کودکت وا مانده ام....در مانده ام...

 تو مگر از این طفل صغیر چه دیده ای که این گونه عاشق ترینی....این نوزاد با تو چه کرده است؟ جز آنکه کردگار قلبت را با عشق سرشته است؟   قلبی متفاوت با تمامی آدمیان

 

....چندی گذشت....زمانیکه آموختم خندیدن را ، شیطنت را و به قول خودت شیرین زبانی را ..... به وجد می آمدی از خنده هایم و گزافه نیست اگر بگویم در آن حال انگار دنیا را به تو داده بودند. چه شور و شعفی داشتی حین شیرین زبانی هایم ، چه فراوان لبخند بر لبانت نقش می بست . ای کاش آن هنگام می توانستم بگویمت:

 بهار می شوم وقتی لبخند می زنی و می شکوفم با نگاهت . تو بهشت را در زیر پای خود جا داده ای ، کجای جهان این قدر بزرگ است؟ و کجای آن این قدر زیبا ؟ جز جایی که تو باشی.

.... اندکی بعد.... نخستین بارهایی که گام هایم با زمین آشنا شد ....آن هنگامی که آهسته آهسته بر دو پایم می ایستادم و هر از گاهی که بر زمین می خوردم قلبت به درد می آمد، اگر پایم خراش بر می داشت ، قلبت آتش می گرفت و تو مادرم چه صبورانه ، گام به گام همپای من ، دستم را می فشردی و در دستانت نگاه می داشتی و من آرام آرام پیش می رفتم اما مدام چشمهای تو مراقب و نگران من بود......مبادا کودکم زمین بخورد..... مبادا پای جگر گوشه ام بلرزد....مبادا.....

و من پیش تر و پیش تر می رفتم از راه رفتن لذت می بردم .... می رفتم و می رفتم

و سالها بر همین دو پایم دورتر و دورتر شدم تا آن مرزی که دبستان نام داشت.

قلم را به دستم دادی و همپای معلم ، صبورانه خواندن و نوشتنم آموختی. و چه زیبا بود آن لحظه ای که این واژه را آموختم : مادر.....  و امروز با خود می اندیشم : مادر... چه کلمه سهل و ممتنعی ، واژه ای از جنس خدا...

شب ها و روزها در پی هم گذشتند بر همان سبک و سیاق....سرشار از احسان و رافت تو....

من دیگر کودک کوچک دیروز نبودم اما تو همانی بودی که بودی: مادر مهربان دیروز

من خودم توان نشستن و برخواستن و غذا خوردن داشتم اما باز هم مدام چشمهای تو نگرانم بود.

باز هم تکرار همان حکایت سکوت و خاموشی و خفتگانی چند در نیمه شب ها....

من با خیالی آسوده به خواب ناز فرو می رفتم  و تو نیمه شب ها هراسان و مضطرب ، به سراغم می آمدی ؛ روانداز را بر رویم می انداختی و می گفتی : مبادا کودکم بلرزد.... مبادا هستی من سردش شود.

آری من دیگر کودک کوچک دیروز نبودم من آنی بودم که شادان و سرخوش ، نشسته بر قطار زمان ، گذر سریع ثانیه ها را واگن به واگن جشن می گرفتم و هلهله ای به پا می کردم و تولدش می خواندم. من آنی بودم که از پشت شیشه این قطار ، تنها به مناظر فریبنده چشم دوخته : روزمرگی ها و سرگرمی های عبث... و هوای خفقان آور فراموشی فضای اطرافم را پر کرده بود .... و تکرار همین داستان در ایستگاه به ایستگاه قطار زندگی.....

و زمان به همین منوال سپری شد ....با محبت ها و عشق ورزی های بی دریغ تو .... و بی تفاوتی و فراموشی و  لحظه به لحظه بزرگ تر شدن من....

و این داستان ، هیچ گاه پایان ندارد ؛ داستان عشق بازی مادر به فرزند....

زیرا تا زمانیکه این قطار در حرکت است ، کودک برای مادرش هنوز کودک است هرچند خود ، کودک داشته باشد!

زیرا نه عشق و احسان تو به من پایانی دارد و نه فراموشکاری و قدر نشناسی من.

زیرا تمام زندگی این فرزند از دعاهای خیر تو پابر جاست و لحظه به لحظه زندگیش با مباداهای تو آباد گشته

و هم اکنون این منم که با تاسف به  گذشته  باید ناله مبادا سر دهم :

مبادا روزی مادرم آزرده خاطر از من چشم هایش را روی هم گذاشته و به خواب رفته.

مبادا قلب سرشته شده با عشقش زمانی، روزی ، لحظه ای از من شکسته باشد.

مبادا قلبش از بی انصافی من خراش برداشته باشد

مبادا من که تا به حال فرزند خوبی برایش نبودم از این به بعد هم نباشم.....

هرگز این چنین مباد !

و این بود شمه ای از حکایت عشق و ایثار مخلوقی از خدا ، موهبت تام الهی : مادر

و چه زیبا سرود شاعر:

 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست      عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

تا دنیا دنیاست نه کسی پی به مقام رفیع مادر خواهد برد و نه قدر دان واقعی او خواهد بود.

               روز مادر گرامی باد

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ توسط الناز بامداد |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ