بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ی یک امید کوچک به تیم ملی فوتبال
به نام خدای مهربان
سلام. ببخشید که مجبورم کلمات را نزدیک هم بنویسم. می خواهم همه ی نامه ام همین یک طرف برگه جا بشود. آن طرفش امتحان ریاضی هفته ی قبلمان را نوشته ام. برگه ای که همه اش سفید باشد هم ندارم. اگر دو برگه هم بردارم، مرتضی پسر همسایه مان می گفت دیگر پولمان برای پست کردنش کم می آید. او می گفت دیده است در اداره ی پست نامه ها را روی ترازو می گذارند! من ندیده ام. ولی مطمئنم مرتضی از وقتی با سید محسن آشنا شده ایم دروغ نمی گوید. بعدا می گویم سید محسن کیست. من قبلا خیلی دوست داشتم فوتبالیست بشوم. بابا بزرگم که شش ماه پیش مُرد، به من می گفت دکتر بشو تا بتوانی مریض هایی مثل بابایت رو خوب کنی. مرتضا می گفت هرکه بخواهد دکتر بشود باید برود دانشگاه. من نمی دانم می توانم بروم دانشگاه یا نه. درسم خیلی خوب هستا! ولی وقتی دیدم خواهرم مجبور شد دیگر نرود دانشگاه فکر کردم من هم حتما همین طوری می شوم. خواهرم هم درسش خیلی خوب است. یعنی خیلی خوب بود. ( همین الآنم بچه های همسایه می آیند خانه ی ما و او همین طور که کارهایش را می کند به آن ها درس یاد می دهد. ) او دو سال قبل که کنکور داد با این که دانشگاه دولتی هم قبول می شد گفت می روم پیام نور که بتوانم قالی هم ببافم. آن موقع برادرم هنوز سرباز نبود و توی مکانیکی اکبر آقا شاگردی می کرد. بابا هم هنوز خیلی مریض نبود و گاری چار چرخش را می برد و نان خشک جمع می کرد. بعدا بابا مریض شد. یعنی مریضی اش بیشتر شد و حالا افتاده کنار خانه. داداش جوادم هم رفت سربازی. خواهرم دید کلی از پولی که در می آورد را باید بدهد شهریه دانشگاه. مجبور شد دیگر نرود... ولی من دیگر حتی اگر دانشگاه نروم هم دوست ندارم فوتبالیست بشوم. داداش جوادم سربازی اش نزدیک زاهدان است. می گویند آن جا بعضی آدم بدها هستند که پاسدارها و سربازها را شهید می کنند. مامانم که در جنگ با عراق داداش خودش شهید شده ( و عکسش کنار عکس امام و آقای خامنه ای روی طاقچه است ) خیلی نگران است. هی آه می کشد... خواهرم هم همن طور که قالی می بافد نگاه عکس کوچک داداش جواد که چسبانده به دار قالی می کند و اشک می ریزد. دیروز که به سید محسن که گفتم وضع خانه مان این طوری شده گفت این ها بدرقه ی تیم ملی فوتبال باشد. من معنی اش را نفهمیدم ولی مطمئنم سید محسن حرف الکی نمی زند. بعضی بچه ها توی مدرسه می گفتند بعضی از شماها سربازی نرفته اید. تازه کارت تقلبی دارید. من تا چند ماه پیش فکر می کردم تقلب فقط مال زنگ دیکته است. ( آن موقع ها وقتی خانم معلم حواسش نبود من و مرتضی به هم تقلب می دادیم ولی بعدا که سید محسن گفت این کار را نکنید ما با هم قول دادیم هیچ وقت تقلب نکنیم ) ولی یک روز مامان هی به بابا گفت با دفترچه ی عمو ( که با بابا داداش دوقلو هستند ) برود دکتر که پولش کمتر بشود. بابا قبول نکرد. بعدا که از بابا پرسیدم چرا قبول نکردی گفت این هم یک جور تقلب است. من فهمیدم تقلب فقط مال دیکته نیست. کم کم صفحه دارد تمام می شود. سید محسن را نگفتم. سید محسن دارد درس می خواند که آخوند بشود. یعنی آخوند هست. عمامه می گذارد ولی هنوز درس می خواند. هر هفته سه روز به ما سر می زند. عصر ها می آید و با بچه ها می رویم پیشش. اول کار دو سه نفر بودیم ولی حالا ده نفر می شویم. سید محسن حرف بچه ها را گوش می دهد. گاهی مثل خواهرم بغض می کند. گاهی قصه می گوید. مثلا آن روز می گفت امام علی شب ها برای فقیرها غذا می برده. من امام علی را خیلی دوست دارم. از وقتی سید محسن آمده بچه ها دیگر به هم حرف زشت نمی زنند. یعنی سعی می کنند حرف زشت نزنند. ( حرف هایی که می دانم وقتی شما فوتبال بازی می کنید طرفدارانتان خیلی زشت ترهایش را به داور و تیم روبرو می دهند. ) سعی می کنند دروغ نگویند و تقلب نکنند. سید محسن گفته توی هفته درس هایمان رو خوب بخوانیم تا جمعه ها بیاید با هم برویم کوه. هر هفته سیب زمینی می آورد و توی کوه می گذاریم زیر خاکستر و بعدش می خوریم. خیلی می چسبد. گمانم از همه ی غذاهایی که در خارج به شما می دهند خوشمزه تر است! قبلا ها با بچه نیم ساعت راه می رفتم که برسیم به مغازه ی آقا رضا. اگر کم بودیم و ساکت می نشستیم تلوزیون مغازه را می چرخاند تا ما از توی کوچه بازی شما را نگاه کنیم. ولی دیگر نمی رویم. درس می خوانیم به امید جمعه که سید محسن بیاید و برویم کوه و سیب زمینی بخوریم و قصه های سید محسن را گوش بدهیم. راستش من دوست ندارم شما در مسابقه ها قهرمان بشوید. وقتی جام جهانی بود و شما فقط یک امتیاز گرفتید به شما کلی پول دادند. ولی بابای من هنوز باید صبر بدهد یارانه بدهند تا بتواند برود دکتر. تازه آن موقع هم نمی تواند همه ی دارو هایش را بخرد. حالا هم هر قدر امتیاز و پول بگیرید چیزی اش به بابای من نمی رسد و خواهرم هم دیگر نمی رود دانشگاه. شاید داداش جوادم هم شهید بشود. من فکر می کنم در کشورهای دیگر هم امید هایی مثل من هستند پس دعا می کنم هیچ کشوری قهرمان نشود.
امید توکلی. یازده ساله
راستی سید محسن از اسم من خیلی خوشش می آید. به بچه ها می گوید هم امید داشته باشید و هم توکل! ما هم چون سید محسن می گوید می گوییم چشم!